چهارشنبه 26 تیر1387
راز سرمشق هاى معلم
براي روز پدر
(داستان اين يادداشت ارتباطي با زندگي شخصي من ندارد)
مهدى جابرى«بابا نان داد، بابا آب داد» و من چه ساده مثل آب خوردن مى نوشتم و مى خواندم و بابا را «بخش» مى كردم؛ بابايى كه دو بخش بيشتر نداشت و آن دو بخش هم خودش نبود، بلكه «آب» و «نانى» بود كه او سر سفره ما مى گذاشت.
ايستگاه ۱۵ خرداد!
و بابا در ميان اجبار سرمشق هاى معلم، آب مى آورد و نان مى داد و بى آن كه من بدانم، آرام ـ آرام و نم نم «آب» مى شد، بخش بخش مى شد و من هيچ وقت نفهميدم كه پدر، قبض هاى «آب» را چگونه پرداخت مى كرد و چگونه «نان» درمى آورد از تنور داغ روزگار، براى من، برادرم و خواهرم.
مولوى
و من چه ساده مى خواندم كه «برادر انار دارد» بى آن كه بدانم انار را بابا براى او خريده است؛ هر چند تقصير من نبود، چرا كه هيچ جاى كتاب اين را ننوشته بود و جالب اين كه راز همه اين سرمشق ها و درس ها حتى در كتاب هاى راهنمايى، دبيرستان و دانشگاه هم فاش نشد.
ترمينال جنوب
پدر هر جمعه دست مرا مى گرفت و مى برد به جايى كه نامش قطعه بود و او در رديف ۱۹ آرام آرام گريه مى كرد و من بچه تر از آن بودم كه راز اين اشك ها را جويا شوم.
على آباد
و من روز به روز قد مى كشيدم و بابا مثل روزهاى دبستان من، تجزيه مى شد: «بـ كوچك»، «الف بى كلاه»، «بـ كوچك»، «الف بى كلاه»! و من هر روز گستاخ تر از ديروز معتقد بودم كه همين چهار حرف تكرارى، كوچك و بى كلاه هم از «سر» بابا زياد است!
حرم مطهر
يك لحظه به خودم آمد. بايد از قطار مترو پياده مى شدم. خارج شدم. تاكسى ها برايم بوق مى زدند اما من كه دست در جيب، پول خردهايم را مى شمردم، پياده تا قطعه ۸۶ رفتم. باباى چهار حرفى من، بى آن كه حرفى براى گفتن داشته باشد، آرام تر از هميشه در رديف ۲۰ آرميده است.
بابا ديگر غم نان ندارد و حالا انگار نوبت من است كه براى پسرم آب بياورم، به او نان بدهم و او مرا با حركت دست هاى كوچكش «بخش» كند و من با ضرب حركت اين دست ها، تجزيه شوم: «بـ كوچك، الف بى كلاه، بـ كوچك، الف بى كلاه»!
و من كه خود قدر پدر را ندانستم، به پسرم چه بگويم ! شايد او نيز روزى در يك قطعه از اين زمين كوچك، در رديف ۲۱ راز سرمشق هاى معلم را كشف كند!
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 19:33 | لینک
|
