تبليغاتX
آدم های ساکت - استقبال از بهار_2
همه آدم هاي دنيا

 

سين هايى كه «سالمند» شدند
 
مهدى جابرى

سال هايى نه چندان دور، من و تو سال نو را با لباس هايى نو آغاز مى كرديم و چشمانمان به دست پدر بود تا يك ۲۰ ريالى نو را به ما هديه دهد و از مادر مى خواستيم كه كوزه سبز شده را سر سفره هفت سين و كنار قرآن بگذارد.
پدر سكه ۲۰ ريالى نو را با دستان پينه بسته و پر از چين و چروكش به ما هديه مى داد. پدر اما به ديوار خيره مى شد؛ به عكس هاى من و تو كه فرزند خردسال او بوديم.
سال ها گذشت. كودك ديروز براى خودش مردى شده است. من و تو امروز به فرزندانمان دو هزار تومانى تا نخورده هديه مى دهيم و او با لباس هاى نو و چهره شاد از سر و كول ما بالا مى رود.
اما چشمان پدر هنوز به ديوار خيره است، به عكس كودكى هاى سال هاى دور من و تو.
پدر در اين انديشه است كه اى كاش، آن روز به من و تو بيشتر از ۲۰ريال هديه مى داد. اى كاش لباس هاى ما را نوتر از آنچه بود، تهيه مى كرد.
پدر امروز هفت سين خود را كنج آسايشگاه و با شش «سالمند» ديگر پهن كرده است. هفت سين پدر اما روى ديوار است؛ قاب عكس هاى يك تا هفت سالگى من و تو. سيماى ما كه روى ديوار آسايشگاه آويزان است، پدر را به ياد سين هاى سفره سى سال قبل مى اندازد و پدر در اين انديشه است كه اى كاش براى من و تو سفره هفتصد سين پهن مى كرد تا امروز پس از سى سال، حداقل «يك سين» از آن را به ياد داشته باشيم، اما دريغ از نيم سين ....
پدر نگاهش به دور دست ها است. شايد دستى از دور دستگير او باشد، اما اى كاش آن دست، دستان من و تو باشد.
ما هم خوب مى دانيم كه نوروز حال و هواى هميشگى را ندارد. ۲۰ ريالى هاى پدر انگار صفاى ديگرى داشت. هزار تومانى ها چنگى به دل نمى زند. به فرزندمان كه نگاه مى كنيم از خودمان متنفر مى شويم، چرا كه ما هم روزگارى با لباس نو از دوش پدر بالا مى رفتيم. ما خوب مى دانيم كه «آينده» ما نيز چيزى جز «حال» پدر نيست!
سايه پدر بهترين سين سفره بود ولى ما الفباى سايه را دگرگون كرديم و از آن آسايشگاهى ساختيم تا در خانه مان جز سايه و هاله اى از ياد پدر چيزى باقى نماند.
 
پدر حتى نمى داند كه من و تو، مادر را به كدام آسايشگاه سپرده ايم، اما مادر كه سياهى موهايش، سبزترين سين سفره ما بود، اكنون در سفره اش سه سين بيشتر ندارد: سفيدى مو، سالمندى و سكوت! سين چهارم شايد سنگ باشد؛ سنگى كه جز تاريخ تولد مادر و سن او، آه و حسرت ديگرى را براى ما باقى نگذارد.
با اين حال، مادر كه چشمانش ديگر سو ندارد، هنوز هم دلش رضا نمى دهد كه ذره اى سين از سرور و سلامت من و تو كاسته شود.
پدر اما هنوز سين هاى سفره ۳۰ سال قبل را مى شمارد. چشمان پدر، سين هاى سفره را جابه جا مى بيند ولى هرچه هست، بيشتر و كمتر از هفت نيست. او در اين انديشه است كه كدام سين را از ما دريغ كرد كه امروز او را «سين جيم» مى كنيم!
ا
ين روزها چشمان زيادى كنج آسايشگاه و پشت درهاى بسته اتاق ها، نگران من و توست. شايد دستى بر در بكوبيم و درهاى بسته را باز كنيم. شايد پس از مدت ها، مادر به آرزوى ديرين خود برسد و چند دقيقه اى در خانه با من و تو و با پدر، كنار يك سفره بنشيند. شايد آرزوى كهنه پدر براى لحظه اى در آغوش كشيدن من و تو برآورده شود، چرا كه ما هنوز هم براى او همان كودك هميشگى هستيم.
 
تلخ است اما دور از حقيقت نيست كه تحويل سال نو براى بسيارى از سالمندان، از سال ها قبل كهنه شده است. چشمان بسيارى از بس به درها خيره ماند، عاقبت خاك گل كوزه گران شد و من و تو آنقدر چشم بر همه چيز بستيم كه ديگر هيچ درى به رويمان باز نمى شود.
 
تلخ است اما نبايد واقعيت را دور از ذهن داشت. مادران با احساسى كه نيمى از بدن خود را حس نمى كنند، كنج آسايشگاه ها روى چرخ نشسته اند و تسبيح در دست، براى من و تو دعا مى كنند.
 
بسيارى از سالمندان از بس سال ها تنها مانده اند، حتى نام يكى از هفت فرزند خود را نيز به ياد ندارند ولى ما خودمان را «به آن راه زده ايم»؛ راهى كه كيلومترها با پدر و مادر فاصله دارد، اما غافل از آنيم كه توشه راه را مادر برايمان بسته است و او در اين ميان:
غروب در نفس گرم جاده خواهد رفت
پياده آمده بود و پياده خواهد رفت

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 11:10 | لینک  |