تبليغاتX
آدم های ساکت - ناگفته هایی از توهین شهردار تهران به یک خبرنگار
همه آدم هاي دنيا

 

 

 

ناگفته هایی از توهین شهردار تهران به یک خبرنگار

 جملاتي همچون: "يك بار براي هميشه چنان ادبت مي كنم كه بفهمي و خبرنگار هست كه هست! حق ندارد سوال بپرسد. با او برخورد كنيد" از جمله دستورات و افاضات دكتر قاليباف در آن لحظات بود.

 

 

به نام او كه به نهان و آشكار آگاه است

 

اتفاق بدي بود... تاسف برانگيز... و قابل تامل......

.........

.......

.....

...

..

.

اينكه خبرنگاري را به خاطر پرسش يك سوال كه در ذهن او نقش بسته "بي سر و پا" بخوانند و ابزار او (قلم، كاغذ، دوربين و يا ضبطش) را از او بگيرند و "مجلس بر هم زن" بخوانندش، مساله اي است كه به سختي در ذهن مي گنجد، چه رسد به اينكه چنين چيزي را در عمل اجرا كنند.

وبلاگ ها، سايت ها و خبرگزاري ها را خواندم. از اينكه دوستانم و همكارانم سعي در بازتاب اين مساله داشتند تشكر مي كنم. البته نه به خاطر دفاع از من، بلكه به خاطر دفاع از حرمت قلم ، قلم بدست و خبرنگار.

اما از آنجا كه  برخي موضوعات مهم در این میان مطرح نشده است لازم مي دانم نكاتي را يادآور شوم.

در زير برج آزادي چه گذشت؟!

ساعت از هفده و سي دقيقه گذشته بود كه مجري مراسم "افتتاح فاز اول بهسازي محوطه برج آزادي" اعلام كرد كه شهردار تهران به علت همزماني سخنراني اش با نماز مغرب از سخنراني منصرف شده است.

شهردار از جا برخاست. خبرنگاران او را در محاصره دوربين ها و قلم هايشان قرار دادند تا شهردار تهران دليل اصلي انصراف از سخنراني خود را فراموش كند.

كاري به سوالات ندارم ولي جواب ها بوي گل و بلبل مي داد. انگار هيچ كس دوست نداشت آن سوال اساسي مطرح شود.

صحبت هاي قاليباف را در حافظه ضبط خبرنگاري خود ثبت مي كردم. هرچه مي گفت به ذهن مي سپاردم تا بنا بر رسالت خود و اينكه براي پوشش خبري اين مراسم از دفتر روزنامه ماموريت گرفته بودم، هرچه مي پرسند و مي پرسم و شهردار پاسخش را مي دهد منعكس كنم.

شهردار نه با حوصله كه با عجله به سوالات پاسخ مي داد.

او و رييس سازمان زيباسازي شهرداري تهران در حالي به تشريح اقدامات و هزينه هاي چندميليارد توماني خود براي عايق كاري، سنگ كاري و نورپردازي محوطه ميدان آزادي مي پرداختند كه آب از سقف مجموعه فرهنگي هنري انقلاب (واقع در قسمت زيرين برج آزادي) بر سر آنها مي چكيد.

تا اينكه نوبت به من رسيد. گفتم  آقاي شهردار! آبي كه از سقف موزه مي چكد، دليلش چيست؟

و او گفت: من ديگر به هيچ سوالي پاسخ نمي دهم.

بلافاصله سه چهار نفر مرا احاطه كردند تا شهردار از معركه دور شود.

خودم را با زحمت به او رساندم و پرسيدم آقاي شهردار آيا به نظر شما نفوذ آب براي اين مكان ملي و فرهنگي زيانبار نيست؟

و قاليباف سرعتش را بيشتر كرد!

خودم را به او رساندم و شانه به شانه او حركت مي كردم. منتظر بودم حرف هاي او با اطرافيانش تمام شود. او در حال بگو ـ بخند با اطرافیانش بود و من که چند بار سوالم را تکرار کرده بودم منتظر پاسخ! همان لحظه بود که یک عکاس محترم عکسی گرفت و هرچند از مابقی ماجرا (برخورد  قالیباف) نیز عکس گرفت ولی فقط همان عکسی را منتشر کرد و در اختيار رسانه ها قرارداد که جز القای یک تصور دروغ و واهی چیز دیگری ندارد. انگار قالیباف دارد با من می گوید و می خندد و من دارم با او دعوا می کنم!!! البته ديگران نيز عكس گرفتند ولي گويا آن را منتشر نكردند فقط به خاطر اينكه مدركي در دست خبرنگار وجود نداشته باشد. اگر آنها مي دانستند كه ...، شايد عكس هايشان را بايگاني نمي كردند.

سوالم را دوباره تكرار كردم كه : آقاي دكتر! چكيدن آب از سقف موزه را چه موقع اصلاح مي كنيد؟

قالیباف آهسته و در گوش يكي از ملازمان و ياران غارش گفت: دارد حرف بیخود مي زند!!!

بلافاصله گفتم: من حرف بیخود مي زنم؟؟ آقاي دكتر!؟

پس از پافشارى و اصرار من به طرح اين پرسش، شهردار تهران در حركتي ناپسند دست خود را به سينه من كوبيد و ضبط خبرنگارى مرا از دستم گرفت و گفت: اين سوالات چيست كه مي پرسي؟ مگر تو ادب ندارى؟! همانجا كه من مصاحبه مى كردم بايد سؤالت را مى پرسيدى. جواب نمى دهم، يعنى جواب نمى دهم. برو؛ برو!

عکاسان محترم و خبرنگارانی که شرم دارم نام همکار  را بر آنها بنهم نیز این رفتار را در حافظه خود و دوربینهایشان ضبط کردند.

سپس محمدباقر قالیباف به همراهان خود گفت: «حرف بيخود مى زند»، «اين را دست به سر كنيد برود»، «زودتر اين بابا را ردش كنيد»!

دور و بر قاليباف پر بود از افراد مختلف كه شايد به ۴۰ ـ ۵۰ نفر مي رسيدند و همان هايي بودند كه در مراسم حضور داشتند و من تصور می کردم اینها افراد معمولی و یا مردمی هستند که به عشق قالیباف و شهردار محبوب تهران در این مراسم حاضر شده اند.

وقتي قالیباف گفت كه اين بابا را ببريد، ناگهان همه خيز برداشتند كه مرا ببرند! تازه فهميدم كه افراد حاضر در مراسم هم سياهي لشكر بودند و آدم هاي خود قاليباف!

۶ ـ ۷ نفر به نمايندگي از بقيه مرا با خودشان بردند تا شهردار از موزه بيرون برود و وارد محوطه شود.

فرياد مي زدم: آقاي قاليباف! من خبرنگار هستم. ضبط مرا بدهيد!

قاليباف فرار كرد. نگاهم به دیگران(!!!!!) بود كه شايد...

ولی نه!! انگار بن های فروشگاه های شهروند!!!! تاثیر خود را گذاشته بود و شهردار هم کاملا مطمئن بود که خطری او را تهدید نمی کند.!!

فرياد زدم: آقاي قاليباف! براي شما متاسفم كه در يك مكان فرهنگي با يك خبرنگار اينطور برخور كردي.

همه از موزه بیرون رفتند. من ماندم و آدم های قالیباف! پس از آنکه مرا روی صندلی پرت کردند  گفتند باید معلوم شود این بی سر و پا چه طور وارد اینجا شده است؟!!

به من می گفتند هرچه می خواهی داد بزن! خبرنگارها و همکارانت اینجا نیستند!!! صدایت به جایی نمی رسد.

پس از ۵ دقیقه نحس و سخت از دستشان گریختم و خود را به قالیباف رساندم. گفتم: ضبط خبرنگاری مرا بده!

گفت کدام ضبط؟

گفتم همانی که الان در جیبتان است!

و او دوباره مرا به محافظانش حواله کرد و گریخت!

جملاتي همچون: "يك بار براي هميشه چنان ادبت مي كنم كه بفهمي و خبرنگار هست كه هست! حق ندارد سوال بپرسد. با او برخورد كنيد" از جمله دستورات و افاضات دكتر قاليباف در آن لحظات بود.

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 19:52 | لینک  |