تبليغاتX
آدم های ساکت
همه آدم هاي دنيا

 

 اين نوشته (برسد به دست ...) حذف شد و شايد بعدها و در آينده اي دور دوباره آن را بنويسم.

 

"يازده" روز پس از نوشتن اين نوشته (برسد به دست ...) به خاطر برخي كوته فكري ها و برداشت هاي نادرست اطرافيان، علما، فهيمان و ... مجبور به حذف آن شدم.

و در كامنت هاي دوستانم نيز به جاي يك واژه خاص كه "اسم كوچك" يك شخص بود سه نقطه (...) گذاشتم كه از دوستانم به خاطر ويرايش پيام هايشان معذرت مي خواهم.

متاسفم!

متاسف از اينكه ما آدم ها هنوز ياد نگرفتيم (و البته نمي خواهيم و نمي توانيم) حرف هاي يكديگر را خوب بفهميم و يا "دست كم" دست و پا شكسته "ترجمه" (!) كنيم (ترجمه به زباني كه حداقل خودمان مي فهميم!).

متاسفم از اينكه خيلي كوتاه فكر مي كنيم و عقلمان به بالاتر از آن قد نمي دهد. از يك جمله (حتي ساده) چندين برداشت نامربوط داريم و دريغ از نيم درصد تفكر و برداشت درست!

من براي خودم و براي (نه اشتباه شد! فقط براي خودم) متاسفم!

و اين روزها  ياد گرفتم كه "حرف هايي را كه ديگران نمي فهمند" نگويم و من سكوت، سرتكان دادن (براي تاييد ظاهري حرف هاي آدم ها)، ننوشتن، نگفتن و فكر "ن" كردن  را ترجيح مي دهم به هرآنچه عكس اينها باشد. 

توضيح: الان كه اين پست را حذف كردم دوستانم ۵۲ كامنت برايم گذاشته اند. كامنت يك تا ۵۲  مربوط به  نوشته اي است كه حذف شد و مابقي و ادامه كامنت ها مربوط به "حذف يك نوشته" است.

*اينجا را براي آنهايي مي نويسم كه نوشته مرا خوانده بودند:

نوشته اصلي اين پست "يازده" روز پس از نوشتنش، و يك ساعت و "پنجاه و هفت" دقيقه مانده به ساعت "بيست و دو"  روز سه شنبه دهم آذرماه حذف شد. و من احتمالا ساعت "بيست و دو"  مشغول تماشاي عقربه هاي عقب مانده ساعت  و منتظر گذشت زمان هستم تا ساعتي بعد پلك هايم را ببندم. 

و نوشته من (نوشته حذف شده من) از كوير وحشت نگذشت، عبور نكرد و به شكوفه ها و باران نرسيد.

آخرين برگ سفرنامه باران اين است

كه زمين چركين است

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 19:42 | لینک  | 

 

داستان اين يادداشت با زندگي خيلي ها بي ارتباط نيست اما نمی دانم چه قدر به زندگی شخصی من ربط دارد!

اين روزها همه مي گويند: "حواست كجاست؟" و من هرچه فكر مي كنم يادم نمي آيد كه حواسم را كجا جا گذاشتم.

حواسم شايد در زمستان ۱۰ سال قبل روي نيمكت چوبي پاركي جا ماند كه با دختري روي آن نشسته بوديم و از آن بالا (!) كلاغ هاي سياهي را كه روي شاخه هاي برف گرفته درختان نشسته بودند تماشا مي كرديم و آدم هايي را مي ديديم كه از شدت سرما حاضر نبودند روي نيمكت هاي چوبي سرد و يخ زده پارك بنشينند؛ نيمكتي كه روي گوشه اي از آن با كليد خانه قديمي مان حك كرده بودم: "۱=۱+۱"

حواسم انگار لابلاي همان برف ها، روي نيمكت، بالاي شاخه ها و كنار كلاغ ها جا ماند. شايد حواسم همراه با بخار دهان دختري كه كنارم بود، در هواي سرد زمستان دود شد، بخار شد، به هوا رفت و  قاطي ابرها شد. پس حواسم شايد اين روزها همراه با ابرها مي بارد و روي سر خانمي مي چكد كه همراه با همسر و پسر خردسالش روي نيمكت چوبي و سرد پارك نشسته است و لابلاي غارغار كلاغ ها به اين فكر مي كند كه "يك بعلاوه يك، چند مي شود؟!"

و من اكنون در نبود حواسم در اين انديشه ام كه ۱۰ سال قبل چه قدر رياضي ام ضعيف بود، چه انسان بي فرهنگي بودم كه روي نيمكت را با كليد خط خطي كردم و آدم بي انضباطي بودم كه حواسم را جايي همان اطراف جا گذاشتم.

با اين حال شايد اصلا حواسم جاي ديگري مانده باشد. حواسم را شايد  پاييز دو سال قبل وقتي قلك سفالي دخترم را شكستم تا با پول اندك آن براي خودم كاپشني بخرم لابلاي ذرات قلك پودر شده جا گذاشتم و حواس شكسته و پودر شده من شايد دوباره تبديل به كاسه اي سفالي شده و مقابل مردي ميانسال قرار دارد كه روبروي ورودي يك پارك قديمي روي برگ هاي خزان ديده  نشسته است و عابران، سكه هاي اضافي جيبشان را در كاسه او مي ريزند و من كه هرازگاهي به پارك مي روم، مرد ميانسال را مي بينم و از او مي پرسم: "ببخشيد آقا! شما امروز سه تا عابر اين طرف ها نديدي؟ يك خانم جوان، يك آقا و پسر خردسالشان را؟!" و بي آنكه او جوابي بدهد ادامه مي دهم: "كاسه را مي فروشي؟ بوي سفالش آشناست!"

نمي دانم! شايد باز هم اشتباه مي كنم. حواسم را احتمالا چند هفته پيش وقتي اجاره برج اول پاييز را به صاحبخانه مي دادم لابلاي اسكناس ها جا گذاشتم. و تلويزيون چه خبر قشنگ و خوبي مي خواند از قول وزير خانه خراب مسكن: "طبقات پايين جامعه را صاحبخانه مي كنيم." و من در طبقه هشتم ساختمان ۱۰ طبقه  در اين انديشه بودم كه اينجا چه قدر بالاست و من با پايين چه قدر فاصله دارم. با خودم گفتم: آقاي وزير! تا به پاييني ها رسيدگي كني، شهرداري سه طبقه آخر اين مجتمع را خراب كرده چون مجوز ساخت نداشته است.

بعضي وقت ها همسرم كنار پنجره مي ايستد و مي پرسد: "راستي چرا اين بالا را اجاره كردي؟" و من مي گويم: "به خاطر منظره روبرو! خيلي قشنگ است مگر نه؟!" و او مي گويد: "اينجا كه به جز صداي كلاغ ها صدايي نمي آيد!"

و دخترم با دست كوچكش به روبرو اشاره مي كند و مي گويد: "بابا! من يه دوست دارم كه وقتي با مامان ميرم پارك، با دوستم روي اون نيمكت ميشينم. راستي بابا! اون جا يه چيزي نوشته كه مامان ميگه اشتباهه."

و همسرم مي گويد: "آره دخترم! اشتباهه! يك بعلاوه يك ميشه دو، نه يك!"

باز هم نمي دانم! حواسم شايد سالها پيش با پيرمرد و پيرزني كه دوستشان داشتم خاك شد. حواسم شايد پيش دوستي در همدان، رفيقي در اصفهان، پدر و مادري در قم، زن مهرباني در كرمانشاه، پسري در تبريز و دختري در شيراز جا مانده است. شايد حواسم صبح ها كه از خانه بيرون مي آيم در چشم هاي نگران همسرم و فرزندم جا مي ماند وقتي كه هميشه مي گويم "دوستتان دارم". حواسم احتمالا روي صندلي همكارم جا مي ماند كه به رغم سن بالايش هميشه براي من از روي صندلي اش برمي خيزد. حواسم شايد در كفش هاي مردي كه به سفر مي رفت لابلاي قدم هايش جا ماند و من هميشه جرات نكردم كه بگويم دوستش دارم. حواسم شايد در "پيام هاي كوتاه" و مودبانه كسي جا ماند كه به او عادت كرده ام و به بودنش دل بسته ام و من هميشه شرم داشتم و دارم كه...: از دست من و حواسي كه ندارم!

 

ملاحظات:

تقديم به تمام آنهايي كه دوستشان دارم. به همه آدم ها!

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 9:29 | لینک  | 

 

 

با آرزوي تحقق عدالت علوي

 اصولا آن كسي كه "بيت المال" را ساخت، قطعا فكر بزرگ و بي حد اندازه اي داشته و البته احتمالا جيب او هم به اندازه فكرش بوده است!!

تحقيقات مسئولان و مديران ايراني در سه دهه اخير نشان داده است كه بيت المال يك معماي بيست سوالي نيست بلكه مشخصا "خوردني" است، "داخل جيب" جا مي شود، "جامد و مايع" نيست بلكه حالتي شبيه "گاز" دارد كه مي تواند ناگهان محو شود و البته گازش خودي ها را نمي گيرد.

همچنين بررسي هاي مديران ايراني در ۳۰ سال گذشته ثابت كرده است كه خوردن بيت المال نه تنها براي سلامتي ضرر ندارد بلكه اگر به صورت مداوم و هميشگي باشد تاثير بسزايي در افزايش هيكل، كلفتي گردن و ديگر نقاط بدن دارد.

 بيت المال در ايران يكي از ابداعات شخصي به نام "نظام بي نثر" است كه اين آقا واقعا با اين ابداع، بركات زيادي را نصيب مديران ايراني در هر سطح و درجه اي كرده است كه انشاءالله خدا ايشان را بيامرزد و اگر زنده است انشاءالله خداوند در آينده ايشان را بيامرزاند!!

"نظام بي نثر" در كتاب خاطرات خود به درخواست عقيل، برادر نابيناي امام علي (ع)  از حضرت اشاره مي كند كه خواسته بود از بيت المال مبلغي و كالايي به او بدهد و حضرت علي پس از درخواست برادر خود، ميله آهني داغي را به دست او نزديك كرد.

آقاي نظام بي نثر پس از ذكر اين روايت، به بيان خاطره اي از خود مي پردازد و اين چنين مي نويسد: "روزي شيخ اكبر پيش من آمد و در حالي كه فرزندان و خواهران و برادرانش را به همراه داشت از من خواست كه رمز گاوصندق هاي بيت المال را به او بدهم. من هم يك ميله آهني داغ را كه از قبل آماده كرده بودم به او دادم و گفتم: اگر از امروز به بعد كسي غير از تو و نورچشمي هاي ما به اين بيت المال نزديك شد اين ميله آهني داغ را تا ته در آستينش فرو كن تا از اين به بعد نگاه چپ به بيت ما   نكند. (در برخي نسخ "بيت المال" آمده) (معلوم نيست كه منظور نظام بي نثر از اكبر كيست چون گويا در آن زمان اكبرها زياد بودند!)

برخي دانشمندان ديني ايران هم درباره بيت المال نظراتي داده و كتب و رسالاتي نوشته اند كه در برخي از آنها آمده است: "اگر مسئول و مديري بيت المال را خورد و شك كرد كه آيا خورده است يا نه، مي تواند يك بار ديگر بخورد تا خيالش راحت شود. اگر بار دوم هم شك كرد مي تواند سومين بار هم بخورد اما اگر سه باره شك كرد چون اين فرد "كثيرالشك" است و زياد شك مي كند بهتر اين است كه به شك خود اعتنا نكند و هرچه مي خواهد بخورد."

همچنين دانشمندان در رسالات خود با اشاره به ممنوعيت مصرف بيت المال براي مردم عادي مي نويسند: "اگر يك فرد عادي بيت المال را نخورده باشد اما شك كرده باشد كه خورده است يا نه، بايد دهانش را سه مرتبه با خاك و يا سنگ بشويد. البته ما مي دانيم و مطمئنيم كه اين فرد عادي از بيت المال نخورده است چرا كه اصولا طوري برنامه ريزي شده است كه دستش به اين بيت نرسد اما به هر حال چون شك كرده است بايد متنبه شود تا ديگر از اين شكيات و خيالات واهي نكند."

 

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 20:13 | لینک  |