اندر احوالات شيخ محمود آمده است كه او شبي با فرياد از خواب برخاست و دستور همي داد كه خوابگذار اعظم بر بالين وي حاضر شود تا تعبيري بر خواب او كند. (در برخي نسخه ها به جاي اعظم، "اكرم" آمده و واژه "خوابگذار" نيز حذف شده است.)
شيخ محمود به خوابگذار گفت: " در خواب همي ديدم كه زير درختي خفته بودم كه ناگهان سه برگ سبز كه هر يك را چند كيلو وزن بود روي من همي افتاد. يك برگ سبز روي چشم، يكي روي قلب و ديگري بين دو ران!" ("بين دو ران" در نسخه محمودي آمده اما نسخه هاي ديگر تعابير بدتري آورده اند.)
خوابگذار در جواب همي گفت: "خواب شيخ محمود را تعبير اين است: برگ سبز اول تيري است كه شيخنا ميرحسين به چشم تو فرو كند. برگ سبز دوم خنجري است كه شيخ مهدي از اهالي مادايكلو (نام قديم خرم آباد) بر قلبت فرو كند و اما تعبير برگ سبز سوم اين است كه شيخ اكبر از اهالي اناس (نام قديم رفسنجان) تو را چوب در آستين و بدتر از آن (!) فرو كند." (در نسخه اكبري به جاي آستين تعبير ديگري ذكر شده.)
شيخ محمود از اين همه مصيبت سبز آشفته گشت و گفت: "راه فرار از اين تعابير چيست؟"
خوابگذار گفت: "هيچ داستان اسفنديار رويين تن شنيدستي؟ كه چون سيمرغ، او را در آب فرو همي برد و درآورد بدان علت كه اسفنديار پلك هايش را فرو همي بست و آب به چشم هايش نرسيد، سال ها بعد، اين راز فاش همي گشت و عدو (دشمن) چشم اسفنديار را نشانه رفت و او را از پاي همي درآورد."
خوابگذار ادامه داد: "حال، تو را نيز وقتي درون صندوق راي گذاشته و درمي آورند، راي به چشم و قلب و بين دو رانت نمي رسد و چون اين چنين شود، بايد در جست وجوي كسي باشي كه او را نام، اسفنديار باشد كه بر طريق و مشا و مشي تو گام همي بردارد، ليكن سعي كن كه بي آنكه او بداند، شب هنگام كه وي در خواب باشد سه برگ سبز در آب بجوشان و چند قطره در حلقش بريز. چون اينچنين كني اسفنديار همه جا پيش مرگ تو خواهد بود و از آن پس اسفنديار را خصلتي ايجاد شود كه همواره -به قول آيندگان- "گاف همي رد كند" و "سوتي همي دهد" و چون او خطا كند، عيب تو پوشيده ماند چرا كه او را خاصيتي است كه تيرهاي بدخواهان تو به سوي او كمانه شود و به چشم و قلب و بدتر از آنش فرو رود و اين چنين است كه تو از بلاياي سبز در امان ماني."
منبع:
مناظرات محمودي
ملاحظات:
در كتاب خاطرات "نظام بي نثر" ايراداتي به اين نوشته وارد شده و بخش هايي از آن همچون "از صندوق درآمدن" را در جهت تضعيف پايه هاي حكومت محمودي دانسته اند و در جواب آن به كتاب "اعترافات اصلاحيون" ارجاع داده اند.
(اين نوشته جزو يادداشت هاي سابق من است. تصورم مي كنم كه قلم رواني ندارد.)
مهدي جابري
«هر جا كه پا مي گذاري، يكي از اينها را مي بيني كه پا ندارد، اما خودش و بچه هايش با سهميه آنجا را پر كرده اند و جايي براي بقيه نيست! دست ندارند، اما همه چيز دست آنهاست!»
و راننده در آينه نگاهي به من كرد و گفت: «هرچه نداشته باشند، اما دل دارند. ضمناً آن وقتي كه آنها رفتند و دست و پاهايشان را دودستي به خاطر من و تو دادند، ما و نورچشمي ها و آقازاده ها همان موقع در غياب آنها همه چيز را دستمان گرفتيم و اين «بي پاها» و «بي دست ها» وقتي برگشتند، ديدند هزار پاها و هزار دستاني مثل من و تو و از ما بهترون هيچ جايي براي آنها و بچه هايشان نگذاشته اند. »
حرفش را قطع كردم و گفتم: «اين حرف هاي شما يعني چه؟ خانه ما در همين خيابان داخل كوچه بيست و دوم است. يك همسايه 50 درصدي داريم كه همه مي گويند يك زانتياي مجاني به او داده اند و دخترش هم با سهميه 100 درصدي وارد بهترين دانشگاه شده! مردم اين چيزها را مي فهمند آقا!»
صحبتم به اينجا كه رسيد، ماشين خود به خود خاموش شد و ما سه تا مسافر پياده شديم تا آن را هل بدهيم. چند متر هل داديم تا ماشين روشن شد. به راننده گفتم: «تا كي مي خواهي با اين پيكان قراضه مدل 57 مسافركشي كني. هرچند من و تو از همان اول هم شانس نداشتيم. خيلي ها همان سالي كه اين پيكان توليد شد، در عوض يك پا و دست، بهترين امكانات را گرفتند و حالامن و تو بايد «هي بدويم» و هرچه هم اين پيكان فرسوده زندگي را هل بدهيم، به هيچ جا نرسيم.»
راننده آينه را با دستش پائين تر آورد، به چشم هايم زل زد و گفت: «آن آقاي جانبازي كه مي گويي در كوچه بيست و دوم همسايه شما است، بارها و بارها سوار همين پيكان شده، اما به قيافه اش نمي خورد كه اهل اين حرف ها باشد. اگر زانتيا داشت كه سوار پيكان من نمي شد. ضمنا من و تو اگر وضع اقتصادي و معيشتي خوبي نداريم، علت را بايد در جاي ديگري بجوييم. شايد اگر شهدا زنده بودند و از اين جانبازها كاري برمي آمد، عليه شرايط فعلي كشور هم قيام مي كردند و همه چيز را دوباره تغيير مي دادند.»
مسافر جلويي حرف ما را قطع كرد و به راننده گفت: «آقا! من بايد سر خيابان سهيل پياده شوم. بلد نيستم. مرا همان جا پياده كن.»
و راننده گفت: «به روي چشم! خيابان شهيد سعيدي يا به قول شما سهيل كمي جلوتر است.»
گفتم: «آقاي راننده خيلي آن طرفي مي زني، ضمناً نوربالاهم مي زني، قيافه ات مثل همين هايي است كه اسمشان را روي تابلوها به جاي اسم كوچه ها و خيابان ها نوشته اند!»
مسافر جلويي كه پياده شد راننده به من گفت: «تو هر طور راحتي، همان طور تصور كن، اما اين را مي دانم كه در اين كوچه پس كوچه هايي كه اسم «رفته هاي هشت ساله» را نوشته اند، آدم هايي زندگي مي كنند كه هرچند شايد يك پا نداشته باشند، اما پاي همه چيز ايستاده اند؛ پاي دين و ايمان و مليت شان، پاي ناموس ايران و حتي پاي «پاي» نداشته شان. اينها هرچند پا ندارند، اما جاي پاي آنها هنوز روي خاكريزها مانده است و اي كاش به جز اين تابلوهاي سر كوچه ها، رد پاي ديگري هم از آنها و رفقاي رفته شان در اين شهر مانده بود. اي كاش نام همه اينها را نه فقط روي تابلوها كه روي پلاك خانه ها هم مي نوشتند تا امثال من و تو كه هيچ وقت پلاكي به گردنمان نينداختيم و نمي توانيم حال و روز خانواده هايي كه جز يك پلاك و استخوان در تابوت، نشان ديگري از پدر ندارند را بفهميم، كمي بيشتر به حرف هايي كه مي زنيم و شايعه هايي كه خانه به خانه و دهان به دهان پخش مي كنيم، فكر كنيم.»
گفتم: «آقا من همين جا سر كوچه بيست و دوم پياده مي شوم.»
- مسير من هم داخل همين كوچه است. شما را مي رسانم.
- پس من كنار پلاك 48 پياده مي شوم.
راننده گفت: «خانه ما هم كنار خانه شما است. عجب قسمتي. حتماً حكمتي داشته است.»
گفتم: «خانه شما پلاك چند است؟»
- پلاك ندارد، اما 50 صدايش مي كنند!
ماشين نگه داشت. يك دختر جوان با نگراني زياد به سمت ماشين آمد و گفت: «سلام بابا! ماسك اكسيژن را جا گذاشته بودي. خيلي نگرانت شدم.»
و راننده گفت: «حالم خوب است بابا! برو از صندوق عقب عصايم را بياور.»
آقاي 50 درصدي، آينه را بيشتر خم كرد. به چشم هايم زل زد و گفت: «سهميه و سهم دخترم از زندگي فقط خود من هستم. خود خود من!»