دوشنبه 6 خرداد1387
كارهاى كودكى، كودك كار
|
|
|
مهدي جابري |
«صد و بيست و يك، صد و بيست، صد و نوزده.»
پسرك گريه نكن. شايد «جمع» شدى و «سامان» گرفتى. شايد جمع آورى ات كردند و ساماندهى شدى!
پسرك گريه نكن. شايد «جمع» شدى و «سامان» گرفتى. شايد جمع آورى ات كردند و ساماندهى شدى!
«صد و هشت، صد و هفت، صدو شش.»
تو چه مى دانى پسرك! شايد تو را بردند و گفتند كه : «ديگر كار نكن، حقوق ماهانه ات را مى دهيم. خرج پدرت هم با ما. به مادرت هم بگو بيايد. سفره شهر باز است. تو كه خرجى ندارى.»
تو چه مى دانى پسرك! شايد تو را بردند و گفتند كه : «ديگر كار نكن، حقوق ماهانه ات را مى دهيم. خرج پدرت هم با ما. به مادرت هم بگو بيايد. سفره شهر باز است. تو كه خرجى ندارى.»
«صد، نود و نه، نود و هشت.»
پسرجان! مرد آينده! مرد كه گريه نمى كند. هرچند تو هنوز مانده تا بفهمى كه چرا مرد با درد «هم قافيه» است و «رديف» اين شعر كجاست و آيا اصلاً قصه تو رديف دارد تو چه مى دانى شايد در بودجه شهر برايت «رديفى» پيدا شده است كه دخل و خرجت از اين به بعد جور شود، رديف شود و تو در رديف آن همسن و سال هايت قرار بگيرى كه دست پدر در دستشان است نه مأمور، و دست مادر، سرشان را نوازش مى كند نه مأمور و مددكار.
پسرجان! مرد آينده! مرد كه گريه نمى كند. هرچند تو هنوز مانده تا بفهمى كه چرا مرد با درد «هم قافيه» است و «رديف» اين شعر كجاست و آيا اصلاً قصه تو رديف دارد تو چه مى دانى شايد در بودجه شهر برايت «رديفى» پيدا شده است كه دخل و خرجت از اين به بعد جور شود، رديف شود و تو در رديف آن همسن و سال هايت قرار بگيرى كه دست پدر در دستشان است نه مأمور، و دست مادر، سرشان را نوازش مى كند نه مأمور و مددكار.
«نود، هشتاد ونه، هشتاد و هشت.»
پسرك! جاى تو در اين چهار راه خالى است. دلم برايت لك زده و شيشه ماشينم چه قدر لك برداشته و تو اين بار نيستى تا روى آن «ها» كنى و دستمال «گاز پاك كن» مادرت را روى آن بكشى.
پسرك! كار كردنت يك جور دل آدم را آتش مى زند و كار نكردن و نبودنت بدن آدم را سرد مى كند، در اين فصل گرم كه بهارش را تو نفهميدى و من به هدر دادم.
پسرك! جاى تو در اين چهار راه خالى است. دلم برايت لك زده و شيشه ماشينم چه قدر لك برداشته و تو اين بار نيستى تا روى آن «ها» كنى و دستمال «گاز پاك كن» مادرت را روى آن بكشى.
پسرك! كار كردنت يك جور دل آدم را آتش مى زند و كار نكردن و نبودنت بدن آدم را سرد مى كند، در اين فصل گرم كه بهارش را تو نفهميدى و من به هدر دادم.
«شصت و يك، شصت، پنجاه و نه.»
مرد فردا! آقاى خودت! براى كار كردن زود است. تو بايد اول به مدرسه مى رفتى و «علم» بهتر است يا «ثروت» را ياد مى گرفتى و بعد «كار» را انتخاب مى كردى.
مرد فردا! آقاى خودت! براى كار كردن زود است. تو بايد اول به مدرسه مى رفتى و «علم» بهتر است يا «ثروت» را ياد مى گرفتى و بعد «كار» را انتخاب مى كردى.
«چهل و سه، چهل ودو، چهل و يك.»
پسرك! برخيز! تو را جايى مى برند كه شايد ساعتى ديگر رهايت كنند. مثل هميشه! شايد ديگر رهايت نكنند براى هميشه. شايد بسته به سن و سالت، فكرى به حالت كردند تا ديگر به خيابان برنگردى، تا هميشه.
پسرك! برخيز! تو را جايى مى برند كه شايد ساعتى ديگر رهايت كنند. مثل هميشه! شايد ديگر رهايت نكنند براى هميشه. شايد بسته به سن و سالت، فكرى به حالت كردند تا ديگر به خيابان برنگردى، تا هميشه.
«چهل، سى و نه، سى و هشت.»
اين چراغ قرمز لعنتى چه قدر دير سبز مى شود وقتى تو نيستى لابه لاى اين ماشين ها، پشت چراغ، سر اين چهارراه.
اين چراغ قرمز لعنتى چه قدر دير سبز مى شود وقتى تو نيستى لابه لاى اين ماشين ها، پشت چراغ، سر اين چهارراه.
«سى و هفت، سى و شش، سى و پنج./.»
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 12:42 | لینک
|