تبليغاتX
آدم های ساکت
همه آدم هاي دنيا

 

كودك در كلاس درس نشسته بود. معلم به بچه ها سرمشق مي داد.

كودك سرش روي ميز، آرام خوابيده بود كه معلم سرمشق او را روي يك دفتر كاهي مي نوشت.

كودك در حياط مدرسه مي دويد، به دنبال كيف و كتابش كه بچه ها آن را براي يكديگر پرت مي كردند.

كودك در سكوت "دفتر مدرسه" گريه مي كرد، وقتي كه ناظم برگه احضار والدين را (به خاطر افت تحصيلي) به او مي داد.

*****

در آلونكي محقر و كوچك، مردي ميانسال كه از درد به خود مي پيچيد، زير پتو نشسته بود

بدنش سرد بود. استخوان هايش درد مي كرد.

*****

زني زير سايه درخت در كنار خيابان نشسته و كلاه همسرش را مقابلش گذاشته بود. درون كلاه سكه هاي ۲۵ و ۵۰ توماني به چشم مي خورد.

كمي آنطرف تر كودكي بود كه زير آفتاب، كلاهش را روي سرش گذاشته و در حالي كه "دفتر كاهي اش" را زير بغل داشت، به دنبال چراغ قرمز بود تا شاخه هاي گلي كه در دست دارد، به آدميان پشت چراغ بفروشد.

*****

شب بود. زن به آلونك محقرش بازگشت. مرد كه از درد به خود مي پيچيد با صداي لرزان گفت: "ژن! پش اين پشر چرا نمياد؟ از صبح تا حالا فقط گير يك گرم هشتم!"

راديويي قديمي گوشه آلونك بود و اخبارگو اخبار مي گفت: "كودكان خياباني از امروز جمع آوري شدند."

.......................................

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 12:16 | لینک  |