سه شنبه 28 اسفند1386
بهار شايد ... اصلاً نباشد
مهدى جابرى
بهار و نوروز بيش از هر كس به كودكان تعلق دارد، چرا كه آنها با روح لطيف خود، بهار را بهتر احساس مى كنند و نوروز، كودكان را نماد روزهاى نو و نو شدن مى داند.
در اين ميان اما كودكانى هستند كه از نوروز فقط يك نقاشى ساده در دست دارند و بهار را از شاخه سبز شده اى به تماشا مى نشينند كه در كنار پنجره و بيرون از اتاق نمايان است.
پنجره احساس كودك در يك چهارديوارى چهار فصل قرار دارد كه رو به كوچه هاى بيرون پرورشگاه باز مى شود.
شاخه سبز براى آنها نشان بهار است و ميوه هايش نويد تابستان را مى دهد. زردى برگ هايش، پائيز را براى كودك نقاشى مى كند و زمستان را مى توان از سفيدى شاخه ها حس كرد.
آن زمان كه ما پنجره هاى خانه مان را باز كرده ايم تا نسيم، روز ميلاد اقاقى ها را جشن بگيرد و آن هنگام كه كودك ما با انگشتانش، سين هاى سفره را مى شمارد و هفتمين بهار زندگى اش را تجربه مى كند، در همسايگى ما و شايد يك خيابان آنطرف تر، كودكى كه شايد يك معلول ذهنى و يا جسمى باشد، در يك پرورشگاه مشغول شمارش انگشتان خود است و حتى چشمى هم به در ندوخته است تا شايد پدر و مادرش را ببيند؛ والدينى كه او را شايد به خاطر يك يا دو انگشت كمتر و يا حركات ناموزون دست و پا و معلوليت ذهنى رها كرده اند.
كودكان عقب مانده ذهنى، در گفتارهاى پراكنده شان، هر روز جلوتر از ذهنشان حركت مى كنند و سعى مى كنند هيچ تصورى از آنهايى كه رهايشان كردند، نداشته باشند. بهار ولى خيلى زود مى گذرد و تنها احساسى كه در من و تو باقى خواهد ماند اين است كه بهار چه كوتاه بود؛ به اندازه يك چهارم زندگى، يك چهارم از يك نفس كه هر آن شايد بالا نيايد؛ به اندازه يك چهارم بالا نيامدن يك نفس و در اين ميان، بهار آنقدر ارزش ندارد كه من و تو، لبخندى را از لبان كوچك اين كودكان دريغ كنيم.
بهار اما سريع تر از آن مى گذرد كه ما فرصت احساس كردنش را داشته باشيم. در هواى بهار اگر يك دم نفس كشيدى، بازدم آن بخارى است كه در زمستان سرد بر شيشه اتاق مى نشيند و شايد تنها احساسى كه از بهار در ذهن و جان كودكان بى سرپرست و كم توان باقى مى ماند اين است كه بهار چقدر سرد بود! سردتر از زمستان و حتى تابستان!
چشم هاى زيادى اين روزها نگران ما نيست، چرا كه در پشت اين چشم ها، نقش و تصويرى از من و تو وجود ندارد. من و تو براى اين چشم ها معنايى نداريم ولى حداقل به خاطر چشم هاى خودمان، از كودكان بى سرپرست و كم توان ذهنى و جسمى يادى كنيم و بفهميم كه بهار فقط آن چيزى نيست كه كودكان ما مى بينند و ما خودمان مى بينيم.
بهار يك لفظ است ولى ترجمه اش به تعداد همه آنهايى است كه از بهار لذت مى برند و نمى برند.
بهار شايد شاخه سبزى باشد كه كودكى، آن را از پشت پنجره مى بيند؛ شاخه اى كه تنه و ريشه اش چند متر پائين تر از نگاه و تصور كودك قرار دارد.
بهار شايد... اصلاً نباشد.
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 11:22 |
لینک
|
سه شنبه 28 اسفند1386
سين هايى كه «سالمند» شدند
مهدى جابرى
سال هايى نه چندان دور، من و تو سال نو را با لباس هايى نو آغاز مى كرديم و چشمانمان به دست پدر بود تا يك ۲۰ ريالى نو را به ما هديه دهد و از مادر مى خواستيم كه كوزه سبز شده را سر سفره هفت سين و كنار قرآن بگذارد.
پدر سكه ۲۰ ريالى نو را با دستان پينه بسته و پر از چين و چروكش به ما هديه مى داد. پدر اما به ديوار خيره مى شد؛ به عكس هاى من و تو كه فرزند خردسال او بوديم.
سال ها گذشت. كودك ديروز براى خودش مردى شده است. من و تو امروز به فرزندانمان دو هزار تومانى تا نخورده هديه مى دهيم و او با لباس هاى نو و چهره شاد از سر و كول ما بالا مى رود.
اما چشمان پدر هنوز به ديوار خيره است، به عكس كودكى هاى سال هاى دور من و تو.
پدر در اين انديشه است كه اى كاش، آن روز به من و تو بيشتر از ۲۰ريال هديه مى داد. اى كاش لباس هاى ما را نوتر از آنچه بود، تهيه مى كرد.
پدر امروز هفت سين خود را كنج آسايشگاه و با شش «سالمند» ديگر پهن كرده است. هفت سين پدر اما روى ديوار است؛ قاب عكس هاى يك تا هفت سالگى من و تو. سيماى ما كه روى ديوار آسايشگاه آويزان است، پدر را به ياد سين هاى سفره سى سال قبل مى اندازد و پدر در اين انديشه است كه اى كاش براى من و تو سفره هفتصد سين پهن مى كرد تا امروز پس از سى سال، حداقل «يك سين» از آن را به ياد داشته باشيم، اما دريغ از نيم سين ....
پدر نگاهش به دور دست ها است. شايد دستى از دور دستگير او باشد، اما اى كاش آن دست، دستان من و تو باشد.
ما هم خوب مى دانيم كه نوروز حال و هواى هميشگى را ندارد. ۲۰ ريالى هاى پدر انگار صفاى ديگرى داشت. هزار تومانى ها چنگى به دل نمى زند. به فرزندمان كه نگاه مى كنيم از خودمان متنفر مى شويم، چرا كه ما هم روزگارى با لباس نو از دوش پدر بالا مى رفتيم. ما خوب مى دانيم كه «آينده» ما نيز چيزى جز «حال» پدر نيست!
سايه پدر بهترين سين سفره بود ولى ما الفباى سايه را دگرگون كرديم و از آن آسايشگاهى ساختيم تا در خانه مان جز سايه و هاله اى از ياد پدر چيزى باقى نماند.
پدر حتى نمى داند كه من و تو، مادر را به كدام آسايشگاه سپرده ايم، اما مادر كه سياهى موهايش، سبزترين سين سفره ما بود، اكنون در سفره اش سه سين بيشتر ندارد: سفيدى مو، سالمندى و سكوت! سين چهارم شايد سنگ باشد؛ سنگى كه جز تاريخ تولد مادر و سن او، آه و حسرت ديگرى را براى ما باقى نگذارد.
با اين حال، مادر كه چشمانش ديگر سو ندارد، هنوز هم دلش رضا نمى دهد كه ذره اى سين از سرور و سلامت من و تو كاسته شود.
پدر اما هنوز سين هاى سفره ۳۰ سال قبل را مى شمارد. چشمان پدر، سين هاى سفره را جابه جا مى بيند ولى هرچه هست، بيشتر و كمتر از هفت نيست. او در اين انديشه است كه كدام سين را از ما دريغ كرد كه امروز او را «سين جيم» مى كنيم!
ا
ين روزها چشمان زيادى كنج آسايشگاه و پشت درهاى بسته اتاق ها، نگران من و توست. شايد دستى بر در بكوبيم و درهاى بسته را باز كنيم. شايد پس از مدت ها، مادر به آرزوى ديرين خود برسد و چند دقيقه اى در خانه با من و تو و با پدر، كنار يك سفره بنشيند. شايد آرزوى كهنه پدر براى لحظه اى در آغوش كشيدن من و تو برآورده شود، چرا كه ما هنوز هم براى او همان كودك هميشگى هستيم.
تلخ است اما دور از حقيقت نيست كه تحويل سال نو براى بسيارى از سالمندان، از سال ها قبل كهنه شده است. چشمان بسيارى از بس به درها خيره ماند، عاقبت خاك گل كوزه گران شد و من و تو آنقدر چشم بر همه چيز بستيم كه ديگر هيچ درى به رويمان باز نمى شود.
تلخ است اما نبايد واقعيت را دور از ذهن داشت. مادران با احساسى كه نيمى از بدن خود را حس نمى كنند، كنج آسايشگاه ها روى چرخ نشسته اند و تسبيح در دست، براى من و تو دعا مى كنند.
بسيارى از سالمندان از بس سال ها تنها مانده اند، حتى نام يكى از هفت فرزند خود را نيز به ياد ندارند ولى ما خودمان را «به آن راه زده ايم»؛ راهى كه كيلومترها با پدر و مادر فاصله دارد، اما غافل از آنيم كه توشه راه را مادر برايمان بسته است و او در اين ميان:
غروب در نفس گرم جاده خواهد رفت
پياده آمده بود و پياده خواهد رفت
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 11:10 |
لینک
|
سه شنبه 28 اسفند1386
گزارشي از وضعيت سالمندان در آسايشگاه
تنها در .......................انتها
مهدى جابرى
انتهاى كهريزك، بلوار مرحوم دكتر حكيم زاده، خانه سالمندان كهريزك؛ آرى! زندگى همين جاست! تو كجايى؟!
به محوطه آسايشگاه كه وارد مى شوى، جوان هاى ديروز را مى بينى كه كوله بار تجربه پشت آنها را خم كرده است. نگاهشان به دور دست ها است، شايد دستى از دور، دستگير آنها باشد.
مادرى كه سياهى موهايش را فداى سفيدبختى فرزندانش كرده است، ولى بچه هايش را نمى شناسد و در حقيقت، بچه هايش او را نمى شناسند، مى گويد: بچه هايم را با زحمت بزرگ كردم ولى آنها... قرار بود با دخترم زندگى كنم كه او هم به من گفت مادر! شما بايد به كهريزك بروى! من هم غرور داشتم و نمى خواستم سربار زندگى او باشم. مى خواهم آنها را فراموش كنم و خودم هم دوست ندارم به جوانى باز گردم.
كمى آن طرف تر، در داخل آسايشگاه، ربابه نشسته است. بالاى سر او، عكس كودكى روى ديوار به چشم مى خورد و چه تقابل غمگينى؛ كودك و سالمند! او مى گويد: بيش از ۱۰ سال است كه فاميل هايم مرا آورده اند اينجا، يك دختر دارم كه پس از ازدواج به شهرستان رفته است و هنوز خبرى از من ندارد و اصلاً نمى داند كه من اينجا هستم. شايد هم مى داند، چون او با فاميل هايش در ارتباط است! اگر دخترم دنبال من بيايد، حتماً با او مى روم؛ البته اگر مزاحمش نباشم. چون او را دوست دارم و در حالى كه اشك هايش خاطرات او را خيس مى كند، از او مى پرسم: آيا براى دخترت دعا مى كنى؟ مى گويد: خب! من ننه او هستم! بايد دعا كنم.
كمى دورتر، مادر با احساسى است كه يك طرف بدنش را حس نمى كند. مى گويد: شوهرم فوت كرده است و من هم سكته كرده ام. بچه هايم خانه ام را فروختند و مرا دربه در كردند. اين جا را بيشتر از خانه بچه هايم دوست دارم.
دورتر از آسايشگاه مادران كه با دعايشان ملاقات كنندگان شان را بدرقه مى كنند، آسايشگاه پدران است.
مردى ۵۰ ساله كه عمرى چرخ زندگى خانواده اش را حركت مى داده است، اكنون خود روى چرخ نشسته و همسرش او را كنار ما مى آورد. از او مى پرسم: چند تا بچه دارى؟ ۲ تا. آيا آنها را دوست دارى؟ او كه به سختى مى تواند صحبت كند، در برابر اين سؤال فقط گريه مى كند. مى گويد: همسرم مى خواهد از من جدا شود. همسرش در جواب او مى گويد: ۱۸ سال با او زندگى كرده ام، ۲ سال است كه معلول شده و من نمى توانم مخارج او را تأمين كنم. اجاره خانه مى دهم و ۲ تا بچه را هم سرپرستى مى كنم. بيشتر از اين نمى توانم.
پدرى ۸۰ ساله كه ۵ فرزند مجرد دارد، مى گويد: بچه هايم الآن در خانه خودم هستند ولى مرا ميان خودشان راه نمى دهند. از نظر جسمى هم كاملاً سالم هستم. بچه هايم را خيلى دوست دارم، اگر بخواهند با آنها زندگى مى كنم!
استعدادهاى خفته
شايد ما آنها را فراموش كنيم، ولى آنها خودشان را فراموش نمى كنند.
نصيب مى گويد: من در اينجا خودم را پيدا كردم، ديگران را پيدا كردم. حتى خدا را هم در اينجا يافتم! او كه در مدت اقامت خود در آسايشگاه، اشعار فراوانى سروده، تخصص اصلى اش سنگ كارى است ومى گويد كه حتى در طرح سنگ كارى حرم امام رضا(ع) شركت داشته است.
وى مى گويد: من در اينجا آواز مى خوانم، تمرين دف دارم و در نقش فردوسى اجراى نقش مى كنم.
نصيب كه از همه فرزندان خود راضى است، تنها علت اقامت خود در آسايشگاه را غرور سالمندى خويش مى داند و حال يك بيت از او:
ما در اين جا به اميد گذر دوست خوشيم
تا شود شمع رخش، روشنى محفل ما
آقاى هدايت زاده كه ۷۰ سال دارد و سابقه اقامت او در آسايشگاه به ۱۰ سال مى رسد، خود را نويسنده كتاب و نمايشنامه معرفى مى كند و مى گويد: من با يكى از انتشارات معتبر همكارى داشتم و كتاب هاى خود را از اين طريق به چاپ مى رساندم. وى خود را نويسنده ۱۰ عنوان كتاب و نمايشنامه مى داند كه از اين ميان، كتاب هاى سرپوش سربى و توفاقى (نام پرنده) و نمايشنامه «آن ها كه زنده اند» از آثار اوست. البته در ميان اين سالمندان، افراد متخصص ديگرى نيز وجود دارند كه در ميان آنها خلبان، روزنامه نگار، نقاش و كشاورز هم به چشم مى خورد.
از زبان كارشناسان
محسن پزشكى، مدير روابط عمومى آسايشگاه خيريه كهريزك، آمار سالمندان اين آسايشگاه را بيش از ۱۲۰۰ نفر عنوان مى كند. وى مهمترين مشكل خانواده هاى اين سالمندان را براى نگهدارى والدين، گرفتار بودن آنها مى داند. پزشكى معتقد است كه اين سالمندان با توجه به شرايط حاكم بر خانواده و نيز با نظر به خدماتى كه به آنها ارائه مى شود، محيط آسايشگاه را ترجيح مى دهند.
فاطمه فتوحى، مددكار اجتماعى نيز مى گويد: سالمندانى را كه به خانه سالمندان منتقل مى شوند، مى توان به سه دسته تقسيم كرد: اول سالمندانى كه محيط خانوادگى آنها عاطفى نبوده است و از سوى فرزندان طرد شده اند. اين گونه افراد معمولاً ملاقات كننده كمترى دارند و يا اصلاً ندارند و به هيچ وجه حاضر نيستند به خانه باز گردند و حتى به مرخصى هم نمى روند.
فتوحى دسته دوم سالمندان را افرادى مى داند كه داراى خانواده هاى عاطفى بوده اند كه به علت مشكلات مالى و دسترسى نداشتن به امكانات، به آسايشگاه ها سپرده مى شوند. اين مددكار اجتماعى معتقد است كه اين گونه افراد و فرزندان آنها در كوتاه مدت دچار يأس و نا اميدى مى شوند. وى دسته سوم را سالمندان بى جا و مكان معرفى مى كند كه كسى را هم نمى شناسند و در بعصى موارد هيچ گونه هويت و كارت شناسايى هم ندارند. به اعتقاد او، اين افراد از حضور خود در آسايشگاه ها راضى اند و اينجا را خانه خود مى دانند.
مريم قلهكى، كارشناس روان شناسى، معتقد است كه سالمندان آسايشگاه ها اغلب فرزندانى مستأصل، معتاد، بيكار و فرارى دارند. به اعتقاد او عوامل مختلفى موجب طرد شدن سالمندان از سوى فرزندانشان مى شود كه مى توان به اشتغال و ازدواج فرزندان، مخالفت افراد خانواده همچون داماد و يا عروس براى نگهدارى از سالمند، كمبود فضا و مكان براى رسيدگى به سالمند و مشكلات مالى اشاره كرد.
قلهكى علاوه بر موارد بالا، معذب بودن فرد سالمند، غرور او و يا بى كسى وى را از علت هاى روى آوردن سالمندان به آسايشگاه ها مى داند.
در اين ميان، نكته قابل تأمل و توجه اين است كه برخى از سالمندان با شرايط روحى و روانى كاملاً مناسب و سالم به آسايشگاه ها منتقل مى شوند ولى پس از مدتى بيمارى هاى مختلف روحى و روانى به سراغ آنها مى آيد.
فتوحى با تأييد اين مطلب مى گويد: بويژه اگر سالمند فردى آگاه باشد، دلشكسته مى شود و از بعد عاطفى آسيب مى بيند. اين گونه افراد با اين تصور كه افرادى بى فايده، سربار و ناتوان اند، دچار مشكلات روحى و روانى مى شوند.
ب
ه نظر مى رسد سرگرم شدن سالمندان و استفاده از توانايى هاى آنها (حتى به ميزان اندك) مانع برخى ضربه هاى روحى به آنها است و روحيه اعتماد به نفس و ارزش نهادن به خويشتن را در آنان تقويت مى كند.
محسن پزشكى در اين باره مى گويد: در واحد فرهنگى آسايشگاه كهريزك، از استعدادهاى سالمندان همچون نقاشى، آواز خوانى و موسيقى استفاده مى شود. برخى از سالمندان هم كه در زبان انگليسى تخصص دارند، در واحد ترجمه آسايشگاه مشغول به كارند.
به اعتقاد وى، شركت سالمندان در كارگاه هاى توان بخشى با توجه به توان جسمى آنها، آنان را در خود باورى و شكوفا شدن استعدادهايشان كمك مى كند.
از زبان فرزندان
با وجود پيگيرى هاى بسيار و همكارى مسئولان آسايشگاه، براى ارتباط با فرزندانى كه والدين خود را به خانه سالمندان سپرده اند، توفيقى نيافتيم و تنها توانستيم با دو خانواده در اين باره صحبت كنيم.
علت دسترسى نداشتن به فرزندان اين سالمندان را مى توان اين چنين بر شمرد: برخى از افراد پس از اطمينان از انتقال والدين شان به آسايشگاه، هيچ نشان و آدرسى از خود به جاى نمى گذارند. برخى افراد هم از طريق رابط با والدين شان در آسايشگاه ارتباط دارند و دسترسى مستقيم به آنها محال است. برخى از افراد هم نشانى اشتباه از خود به جاى مى گذارند كه در تهيه اين گزارش، با تمامى اين موارد رو به رو شديم.
يكى از فرزندان كه ۶ سال پيش پدر خود را به آسايشگاه سپرده است، علت اين كار را عصبى بودن پدرش مى داند. او مى گويد: ما ۶ خواهر هستيم كه برادر نداريم. خواهران ديگرم حاضر نيستند پدرم را نگهدارى كنند. من هم براى نگهدارى از پدرم، با شوهرم درگير شدم و اختلاف خانوادگى داريم.
اين فرد معتقد است كه پدرش در آسايشگاه راحت تر است، چون از منت بچه هايش به دور خواهد بود.
او مى گويد: اوايل هر هفته به پدرم سر مى زدم، ولى الآن اصلاً فرصت ندارم. خواهرهايم نيز هنوز به ديدار او نرفته اند.
وى در ادامه مى گويد: پدرم تاجر بود. ما در ناز و نعمت بزرگ شديم. او اصلاً فكرش را هم نمى كرد كه ما با او اين گونه رفتار كنيم. وى در جواب اين سؤال ما كه آيا دوست دارى بچه هايت، همين رفتار را با شما داشته باشند، فقط سكوت كرد! و وقتى از او پرسيديم كه سرنوشت پدرت چه خواهد بود؟ گفت: او هيچ وقت به خانه باز نمى گردد!
سرنوشت
شايد به جز سالمندان آسايشگاه، هيچ كس به عمق واژه سرنوشت پى نبرد و سرنوشت آنها حقيقت تلخى است كه باز هم فقط خودشان قدرت رويارويى با آن را دارند.
«رجبعلى.ج» كه هيچ اطلاعى از فرزندانش ندارد، مى گويد: نمى دانم كدام روز؟ كجا؟ در كدام گوشه؟ روى كدام تخت؟
«حسين.م» كه فرزندانش هرگز به ديدار او نرفتند، مى گويد: شيشه نازك تنهايى من خيلى بى صدا خواهد شكست!
به يك مادر سالمند گفتم: مادر! سرنوشت!؟ نگاهى به آسمان كرد، آهى كشيد و گفت:
غروب، در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت!
تلخ ام واقعي
هرچند مسئولان و دست اندركاران آسايشگاه ها از رفاه و آسايش سالمندان خبر مى دهند و از هزينه شدن بودجه هاى ميلياردى براى آنها سخن مى گويند، با اين حال، وضع موجود گوياى حقيقتى ديگر است كه اين ادعاها را تأييد نمى كند. سالمندان بسيارى هستند كه ترجيح مى دهند به جاى وعده هاى غذايى، فقط نان خالى و يا بيسكويت بخورند. بدن آنها قدرت جذب و هضم برنج شيشه اى را ندارد. آنان خوردن غذاهاى چند روزه (به قول خودشان) را تاب نمى آورند؛ غذاهايى كه براى چندمين بار گرم مى شود.
آنها مى خواهند بدانند كه آيا بودجه هاى چند ميلياردى، صرف هزينه هاى كاركنان (حقوق، وام و...) مى شود و يا فقط به خود سالمندان اختصاص دارد.
آيا اين بودجه ها ارتفاع ساختمان هاى تجارى وابسته به اين آسايشگاه ها را بالا مى برد و يا اين كه درد و رنج سالمندان را عميق تر مى كند.
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 10:0 |
لینک
|
سه شنبه 21 اسفند1386
يك قدم تا احساس امنيت
مهدي جابري
"وجود امنيت" با "احساس امنيت" متفاوت است. ممكن است امنيت وجود داشته باشد ولي شما احساس امنيت نداشته باشيد.
حضور فيزيكي پليس قطعا امنيت را در جامعه حاكم مي كند ولي برخي شهروندان ترجيح مي دهند بدون توسل به حضور فيزيكي پليس، امنيتي همراه با ترس را براي خود ايجاد كنند و در واقع صاحب شرايطي مي شوند كه هم امنيت هست و هم نيست. يعني چيزي شبيه به "امنيت همراه با احساس ناامني!" مثل كسي كه دزد به او نزده اما همواره شبيه دزدزده ها است.
خانواده اي را در نظر بگيريد كه در مجتمعي زندگي مي كنند كه در واحد ديوار به ديوار آنها فردي خلافكار ساكن است و اين خانواده از ترس جان خود مساله اي را با پليس در ميان نمي گذارند، چرا كه احساس مي كنند در آينده اي نزديك از سوي همسايه شياد و خلافكار خود تهديد و مجازات خواهند شد.
بقالي را تصور كنيد كه عده اي از "جوجه اراذل محل" هر روز به مغازه كوچك او مراجعه مي كنند و بدون پرداخت هزينه، مقداري پسته، تخمه و آجيل از كيسه هاي چيده شده در مغازه را در جيبشان مي ريزند و با خود مي برند.
شما اگر جاي اين بقال پير باشيد چه مي كنيد؟ آيا احساس نمي كنيد اگر مساله را به پليس اطلاع دهيد و حتي اگر اين "جوجه اراذل" بازداشت شوند، رفقاي آنها شما را تهديد خواهند كرد و يا آن افراد شياد پس از آزاد شدن از زندان دوباره به سراغتان مي آيند؟
شما نمي توانيد به خود و خانواده تان تضمين دهيد كه در مواجهه با چنين مواردي و گزارش آن، از امنيت كامل برخوردار خواهيد بود.
برخي شهروندان كه البته تعداد آنها كم نيست، همواره اين احساس ناامني را با خود همراه دارند و اين در حالي است كه پليس احساس مي كند امنيت به طور كامل برقرار شده است، غافل از اينكه برخي شهروندان امنيتي ساختگي و توخالي را براي خود ايجاد كرده اند و احساس مي كنند با كوچكترين خطا و سهل انگاري، اين امنيت دروغين جاي خود را به تهديد، انتقام و مجازات از سوي افراد شياد مي دهد.
در حال حاضر پليس، امنيت را به طور كامل برقرار كرده است، چرا كه ما هم اكنون در كوچه و خيابان هاي شهرهاي دور و نزديك كشور شاهد آرامش و امنيت اجتماعي و ملي هستيم، ولي آن چيزي كه در برخي شهروندان وجود ندارد، امنيت است، نكته اي كه چندي پيش وزير كشور نيز بر آن صحه گذاشت و گفت كه ما امنيت داريم ولي احساس امنيت براي برخي ها وجود ندارد.
توجه كنيد فردي كه ديوار به ديوار ما زندگي مي كند و هر روز به يك كار خلاف و خارج از عرف و شرع دست مي زند چگونه مي تواند ثانيه ها و لحظه هاي پر از استرس و سرشار از ناامني ما را به حادثه اي ناگوار و جنايتي خانمانسوز پيوند نزند و اين در حالي است كه ما از ميان بد و بدتر، همان بد را برگزيده ايم تا شايد و شايد قرباني كينه، انتقام و جنايت همسايه شياد خود نشويم.
اين گونه خانواده ها و شهروندان در حالي روز خود را آغاز مي كنند و به محل كارشان مي روند كه تا هنگام برگشت به خانه، نگران خانواده و زن و فرزند خود هستند كه در يك قدمي فردي خطرناك به سر مي برند.
شب هنگام كه از كار به خانه برمي گرديد، انگشت خسته و لرزان خود را روي زنگ خانه فشار مي دهيد. اگر پنج ثانيه انتظارتان به ۱۰ ثانيه برسد، احساس مي كنيد همه رفت و آمدهاي اطرافتان مشكوك است. همه چهره ها را به خاطر مي سپاريد تا شايد هنگام چهره نگاري ....
البته همسر و يا فرزندتان قطعا در را به روي شما باز مي كنند ولي اين ذهنيت و احساس بد، دغدغه در روز، هر هفته، هر سال و شايد يك عمر شما باشد.
شما در يك قدمي امنيت هستيد. امنيت نزديك است ولي بين شما و احساس امنيت فقط يك ديوار، يك همسايه و يك سقف فاصله افتاده است. ديواري كه شكاف دارد، سقفي كه شايد هر آن فروريزد و همسايه اي كه مي تواند از شكاف ديوار و سقف فروريخته، امنيت شما را به سرقت ببرد!
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 19:7 |
لینک
|
دوشنبه 13 اسفند1386
توقف به قيمت ترس
مهدى جابرى
بعضى اوقات ديگران از تواضع انسان برداشت اشتباه مى كنند و بنا را بر ترسو بودن شخص متواضع مى گذارند و حتماً شنيده ايد كه برخى با تجربه ها مى گويند: «هر قدر تواضع كنى، برخى ها بيشتر بر تو چيره مى شوند.» غافل از اين كه تواضع، «چراغ سبز» آدمى به ديگران براى برقرارى روابط انسانى و احترام آميز متقابل است.
حرف از «چراغ سبز» به ميان آمد، روابط متقابل مردم و پليس راهنمايى و رانندگى در ذهنم تداعى شد.
ما هميشه براى نيروى انتظامى و كاركنان پليس راهنمايى و رانندگى احترام ويژه اى قائل هستيم. سلام ما به پليس، احترام به امنيت، قانون و شخصيت آن كارمند زحمتكش است و قطعاً در وراى اين سلام، ترسى در كار نيست. ترس شايد در وجود مجرم باشد ولى نزديك به صد درصد شهروندان مجرم نيستند. بنابراين ترساندن شهروندان از پليس و يا اين تصور كه شهروندان از پليس هراس دارند، شيوه و تفكرى صحيح نيست.
از طرف ديگر گاهى اوقات پيش مى آيد كه برخى رانندگان و شهروندان به خاطر تخلفات كوچكى كه در رانندگى مرتكب شده اند و پليس راهنمايى و رانندگى نيز آنها را با علامت «ايست» متوقف كرده است، براى انصراف پليس از جريمه سنگين، به التماس و خواهش روى مى آورند.
به نظر مى رسد برخى از پرسنل محترم پليس راهنمايى و رانندگى از اين التماس و خواهش نيز معناى «ترس» را برداشت كرده اند. غافل از اين كه «ترس» و «التماس» رابطه اى مثل «نترسيدن» و «غد بودن» دارند. يعنى مى شود از برخى جريمه ها نترسيد و بى اعتنا به هر چيز، به راه خود ادامه داد و برگ جريمه را در خانه دريافت كرد!
بنابراين اگر راننده اى با علامت «ايست» پليس خودروى خود را متوقف كرد، اين هم نشانه ترس از پليس و برخورد او نيست و بايد توجه داشت كه برخورد پليس نيز فقط براى اجراى قانون و در حد قانون و نه بيش از آن است.
رابطه پليس راهنمايى و رانندگى با مردم بايد به گونه اى باشد كه شهروندان با مشاهده حركت دست پليس به نشانه توقف، بيمناك و هراسان نشوند، شايد اصلاً قبض جريمه اى در كار نباشد و منظور پليس، آگاه كردن راننده از پنچر بودن چرخ خودرو باشد. البته پليس نيز با مشاهده توقف خودرو، بنا را بر ترس شهروندان نگذارد. شايد منظور راننده از توقف، كمك به راننده اى باشد كه كمى آن طرف تر از پليس، يك بطرى خالى به نشانه تقاضاى بنزين در دست دارد.
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 10:46 |
لینک
|
شنبه 11 اسفند1386
كودكان دستفروش و امنيت روانى شهروندان
مهدى جابرى
«بمانم يا بروم؟ كمك كنم يا نه؟ راست مى گويد يا دروغ؟ »
اينها بخشى از هجمه سؤالاتى است كه هنگام مواجهه با يك دستفروش خردسال و حتى بزرگسال، وجود احساسى شما را فرامى گيرد.
وقتى كودك هفت هشت ساله اى حاضر است در ازاى دريافت ۱۰۰ تومان، كفش هاى شما را واكس بزند، آيا با رد كردن و راندن او، روسياه نمى شويد؟ يا پس از واكس زدن كفش هايتان از سوى كودك، تصور مى كنيد احساستان را «برق» انداخته ايد؟
هنگامى كه كودك آدامس فروش براى خريد يك آدامس ۵۰ تومانى به دنبال شما مى دود و حتى براى جلب ترحم، به همسرتان نيز التماس مى كند و شما كه به وابسته بودن او به باندهايى با درآمدهاى ميليونى شك داريد، از خريد آدامس امتناع مى ورزيد، عذاب وجدان آنچنان به جانتان مى افتد كه به جاى آدامس ۵۰ تومانى، همه وجودتان را مى جويد وبا ترديد تمام، پول هاى ميليونى را در شكاف كفش هاى پاره كودك جست وجو مى كنيد.
از صبح تا شب، شايد بيش از ۱۰ كودك دستفروش كه ترك تحصيل كرده اند و يا كتاب درسى شان را زير بغل دارند، جلوى شما را مى گيرند. دلتان به حال اولى مى سوزد، دومى را هم رد نمى كنيد، سومى را ولى فقط نگاه مى كنيد، چهارمى را سعى مى كنيد كه نبينيد، نهمى و دهمى نيز سوژه خواب هاى پريشان نيمه شب شما هستند.
دانش آموز ۱۲ ساله اى، بدون كسب اجازه از شما، پشت چراغ قرمز، با دهان خود روى شيشه خودرويتان «ها» مى كند و آن را با دستمال سياه و چركين خود پاك مى كند و شما همان لحظه از راديو مى شنويد «از كمك هاى متفرقه به متكديان ميليونر حتى در قالب دستفروش يا دوره گرد خوددارى كنيد.»
هنوز چراغ سبز نشده است كه پاى خود را روى پدال گاز فشار مى دهيد تا آن كودك، صورت خجالت زده و سرخ شما را پشت چراغ قرمز به تماشا ننشيند.
شما ترديد داريد. به آن طفل، به جامعه، به آن گوينده راديو و به خودتان.
حقيقت اين است كه امنيت روانى شهروندان، پشت اين چراغ قرمزها (نه از بعد ترافيك) و خط قرمزهاى متضاد به خطر افتاده است.
ماندن يا رفتن، سؤال هميشگى شهروندان پشت چراغ قرمز است. رفتن، عذاب وجدان مى آورد و ماندن، مسئله را حل نمى كند، چرا كه تا هر وقت كه بمانى، بايد دلت بسوزد. هرچند رفتن هم دردی را دوا نمى كند، چراغ قرمز بعدى در راه است.
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 10:49 |
لینک
|