تبليغاتX
آدم های ساکت
همه آدم هاي دنيا

 

پدرم اين گونه بود وقتى كه من...
 
۴ ساله كه بودم: پدرم قادر بود هر كارى را انجام دهد.
۵ ساله كه بودم: پدرم خيلى چيزها را مى دانست.
۶ ساله كه بودم: پدرم باهوش تر از پدر تو بود.
۸ ساله كه بودم: پدرم همه چيز را هم نمى دانست.
۱۰ ساله كه بودم: حس مى كردم روزهاى جوانى پدرم با روزهاى ما خيلى فرق داشته.
۱۲ ساله كه بودم: «اوه معلومه! پدر خيلى چيزها رو نمى دونه! اون خيلى پير شده.»
۱۴ ساله كه بودم: «به حرف هايش توجه نكن. او امل قديمى است.»
۲۱ ساله كه بودم: «كى؟ اون خداى من!؟ اون كه چيزى نمى دونه.»
۲۵ ساله كه بودم: «پاپا هيچى نمى دونه. البته يه چيزهاى كوچيكى رو مى دونه. هر چى باشه خيلى سنش زياده.»
۳۰ ساله كه بودم: «شايد بهتر باشد از پدرم بپرسم كه نظر او چيست. هرچه باشد او آدم با تجربه اى است.»
۴۰ ساله كه بودم: «عجيب است، پدر چطور قضيه را به اين خوبى رفع و رجوع مى كرد او خيلى عاقل بود و دنيايى تجربه را پشت سر گذرانده بود.»
۵۰ ساله كه بودم: حاضر بودم همه چيزم را بدهم و بتوانم يك دقيقه با او حرف بزنم. چقدر متأسفم كه قدرش را ندانستم.
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 20:13 | لینک  | 

 

درست صحبت كن!

329433.jpg

(مهدى جابرى)

«سلام داداش!»
به اين جمله دقت كنين. شما چه وقت و به چه افرادى مى گين: سلام داداش!
به طور طبيعى هنگامى كه با يه جوان هم سن و سال خودمون روبه رو مى شيم، حتى اگر رفيق صميمى ما هم نباشه، براى شروع ارتباط و يا گفتن خواسته خودمون با «سلام داداش» شروع مى كنيم. البته بعضى از ماها بعد از ۲۰ تا ۳۰ سال زندگى هنوز بلد نيستيم كه به چه كسى و يا كجا چه حرفى رو بايد بزنيم. مثلاً همين «سلام داداش!» بعضى از جوان ها وقتى با يه مرد ۵۰ ساله يا پيرمرد ۷۰ ساله هم مواجه مى شن، بهش مى گن داداش! غافل از اين كه اين آقا الآن ۵۰ ساله كه داداش ما نيست!
بگذريم از بعضى ها كه اون قدر دست و پاشون رو گم مى كنن كه يه خانم پير رو هم ...
 
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 19:34 | لینک  | 

 

وقايع اتفاقيه
عقب!... گرد!
 
يه آقايى كه تازه «مسئول » شده، اخيراً گفت: «جوانان بايد در چارچوب هنجارهاى اجتماعى جوانى كنند. »
آقا! قربون دهنت! قربون آدم چيز فهم! «گوش» شيطون كر! اين آقاى «دست»اندركار، «انگشت» روى عجب چيزى گذاشته!
آهاى! آقا! انگشت محترمت رو از روى سوژه بردار، سوژه داره له مى شه!
 بله! اين آقا با پنج انگشت محترم خودش، داره به يك موضوع خيلى مهم مشت مى كوبه تا شايد بتونه اهميت اون رو واسه ديگرون بشكافه!
 اين فرد دست اندركار، دو دستى و با ۱۰ انگشت خودش، سوژه رو گرفته و ديگه ولش نمى كنه!
ضمن تشكر از اين آقايى كه سعى مى كنه با هر دو دستش، دست اندركار باشه، بد نيست كه كمى درباره اجزاى سازنده اين جمله صحبت كنيم:
«جوانان بايد در چارچوب هنجارهاى اجتماعى جوانى كنند.»
 تمام كلمه هاى اين جمله جاى بحث و بررسى داره. از «جوانان» گرفته تا آخر. ترجيحاً به واژه جوانان كارى نداريم. آخر جمله رو هم بى خيال مى شيم. مهم اينه كه اين وسط ها چى گفته شده.
بايد: اين خيلى مهمه! بالاخره يكى پيدا شد كه درباره احقاق حقوق ما جوان ها از واژه «بايد» استفاده كنه. ولي مثل اينكه يه جاي كار مي لنگه! اين آقا داره به ما جوان ها امر مي كنه كه بايد... بله! اين آقا هم مثل همه آقايون و تموم پدر و مادرها داره واسه ما تعيين تكليف ميكنه كه چه كار كنيم. مثل اينكه نمي دونه ما خودمون بهتر مي دونيم كه چه كار كنيم. واژه بعدى لطفاً!
چارچوب هنجارها: آخ آخ! آقا! دست روى عجب نكته مهمى گذاشتى! دل ما از اين چارچوب ها خونه. تو رو به خدا يكى به اين چارچوب ها بگه كه يه ذره به نفع ما عقب بكشن. آهاي! هنجارها! شما رو به همون چارچوب هايي كه مي پرستيد قسم مي ديم از مواضعتون عقب نشيني كنيد. اي كاش يه كسي پيدا بشه و يه قانوني تصويب كنه كه اين هنجارها مجبور بشن كوتاه بيان!
 نه خير! به اين واژه هم اميدى نيست. مثل اين كه اين آقاى دست اندركار، خودش هم مى دونسته كه حرفى كه مى زنه، به درد شكاف هاى باريك اين چارچوب ها هم نمى خوره!
جوانى كردن: در اعتراض به واژه هاى قبلى، از تجزيه و تحليل اين واژه خوددارى مى كنيم!
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 13:22 | لینک  | 

 

 

داوود خطر
زنده است
 
گفت وگو با خالق شخصيت  هاى بابابرقى سياساكتى،داوودخطر،هوتن و بقيه
327912.jpg
هدى هاشمى (خبرنگار روزنامه )

ريش بلند، موهاى بسته و لاغراندام. نه! فكر مى كرديم كمى چاق تر از اين باشد، البته با همان ريش بلند و موهاى بسته و خلاصه تيپ هنرى.
در دفتر كار چند دستگاه رايانه مى بينيم و پرونده هاى مرتب.
 نه! فكر مى كرديم بايد شلوغ پلوغ باشد و همه جا پر از عكس شخصيت هاى معروف انيميشن ها، مثل سيا ساكتى و هوتن.
 
بهرام عظيمى به تعريف بين المللى سن جوانى، ۱۲ سال و ۹ ماه و ۲۱ روز است كه ديگر جوان نيست و با وجود اين هيچ كس نمى تواند بگويد كه جوان نيست، مجموعه انيميشن هاى راهنمايى و رانندگى و بابابرقى را در كارنامه اش دارد.
مى گويد در جوانى، كار را از صفر شروع كرده، حوصله به خرج داده و حالا به اينجا رسيده. مى گويد كه هيچ سعى نداشته تيپ سازى كند. فكر مى كند خودش شبيه داوود خطر است؛ عاشق مرام و معرفت.
او از همه چيز مى گويد. از آخرين برگ جريمه اى كه گرفته تا عشق ماشين بودن اعضاى گروهى.
327933.jpg
* همه ما عاشق ماشين بوديم، با اين حال، بيشتر افراد تيم ماشين نداشتند!
 
قبل از اين كه انيميشن راهنمايى و رانندگى را بسازم خيلى خلاف مقررات رانندگى مى كردم. الآن هم خلاف مى كنم
 
شخصيت بابا برقى را ساختم و در آن تأكيد كردم كه لامپ اضافى خاموش. ولى اصلاً خودم به اين توصيه توجه نمى كنم. ولى خب، بچه هايم به من تذكر مى دهند.

 
*۳ ماه پيش داشتم رانندگى مى كردم، موبايلم زنگ زد. گوشى را آوردم بالا، قطع كردم. افسر ديد. ايست داد، نگه داشتم. مرا شناخت. گفت شما آقاى سياساكتى نيستيد گفتم چرا گفت شما كه همكار ما هستيد. چرا خلاف مى كنيد ماجرا را گفتم، هزار تومن جريمه شدم.

 

اين ها فقط گزيده هايي از مصاحبه با سازنده شخصيت هاي داوودخطر و سياساكتي بود. ادامه مطلب را با يك كليك ساده در قسمت پايين حتما بخوانيد!

 


 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 11:20 | لینک  | 

 

وقايع اتفاقيه

 

آقا! آقا! جون مادرت يه كلام حرف بزن. آقا! صداى منو مى شنوى اين تن بميره، يه چيزى بگو! آقا! آقا! حداقل جون عمه ات يه كلام حرف بزن!
هرچى صداش مى زدم ، جواب نمى داد. فكر كردم مريضه. بلندگوى قطار گفت: «ايستگاه هفت تير!»
ولى من همش به اون آقا فكر مى كردم.
درهاى قطار باز شد. يه عده سوار شدن، يه عده پياده شدن اما اون آقا همونجا نشسته بود. درها بسته شد. اگه راننده حاضر مى شد كه يه دقيقه بيشتر توقف كنه و درهاى قطار رو نمى بست، حتماً اون بنده خدارو با خودم بيرون مى آوردم و به يه بيمارستانى ، درمانگاهى مى رسوندم.
ايستگاه بعد، پياده شدم. اما عذاب وجدان داشتم. از ايستگاه بيرون نرفتم. فكر كردم با يه قطار ديگه خودم رو برسونم به اون آقا. مطمئن بودم تو اون قطار جا مى مونه .
همچين كه سوار قطار بعدى شدم، دستم خورد به سر يه آقايى كه روى صندلى نشسته بود. گفتم: ببخشيد! ديدم جواب نمى ده. يه مادر پير هم اونجا بود كه به اون آقا مى گفت: پسرم! من پاهام درد مى كنه. اجازه بده من بشينم. ولى اون آقا اصلاً جواب نمى داد. دوباره صدا زدم: آقا! داداش من ! صداى منو مى شنوى همون لحظه اون آقا دوتا سيم از توى گوشش درآورد و گفت: «چى ميگى ! بذار آهنگ مون رو گوش كنيم!» گفتم: « حالتون خوبه » گفت: « من خوبم. تو حالت خوبه هوشنگ »

هوشنگ اسم داداشمه. مثل اينكه آشنا دراومده بوديم! با يه لبخند مليح گفتم: « هوشنگ داداشمه. من صمدشونم! راستى تو هوشنگ رو از كجا مى شناسى؟ » نمى دونم چى شد كه اون آقا تو ايستگاه بعدى پياده شد. اما خب همين كه فهميدم حالش خوبه خيالم راحت شد. به فكر اون بنده خدا تو قطار قبلى بودم. مطمئن بودم كه تو قطار جا مى مونه .
خانم منشى توى بلندگو گفت: مسافران محترم! ايستگاه پايانى است. لطفاً پس از توقف كامل، قطار را ترك كنيد. گفتم: مگه اين مردم بيچاره اصلاً مى تونن كه قبل از توقف كامل پياده بشن وقتى درها بسته است، چطور برن پائين
پياده شدم و از مأمور ايستگاه پرسيدم: « ببخشيد آقا! قطار قبلى الآن كجاست؟ » گفت: « دور زده و توى سكوى مقابل، داره مسافر سوار مى كنه.» دور گرفتم كه برم اون طرف كه يكهو ديدم همون بنده خدا كه دنبالش مى گشتم، نشسته روى صندلى ايستگاه و يه خانم هم كنارش هست. چشم هام رو درويش كردم و رفتم جلو. سرم رو انداختم پائين و گفتم: «سلام آقا! شما خوب شدى »
اين آقا هم ۲ تا سيم از توى گوش هاش درآورد و گفت: «حرف دهنت رو بفهم، مرتيكه! من جلوى اين رفيقم آبرو دارم.» من هم همون طور كه سرم پائين بود، به رفيق اون آقا گفتم: « ببخشيد، آبجى! » يه هو ديدم، رفيق اون آقا بلند شد و با صداى مردونه داد زد: » آبجى، باباته! آبجى، جد و آبادته!»
همچنين كه سرم رو بالا آوردم، ديدم يه آقايى كه موهاى بلندش رو از پشت بسته و قيافه عصبى به خودش گرفته، جلو روم ايستاده!
سريع گفتم: « داداش! من معذرت مى خوام... معذ.. مع... خوام.. خوا... خ... » طرف، همچنين با مشت زد تو دلم كه ديگه نفسم بالا نمى آومد.
***
من هنوز هم نفهميدم كه چرا هرچقدر توى قطار، اون آقارو صدا مى زدم، جواب نمى داد. ولى يه حسى بهم مى گه كه همه چى به اون دو تا سيم مربوط مى شه. حالا چه جورى، فقط خدا مى دونه!


 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 18:46 | لینک  | 

 

هيچ كجــــــــــــــاخونه آدم نمى شه!

324312.jpg

]مهدى جابرى]
 
 
فريبرز از رفتگرهاى زحمتكش حوالى ميدون ونكه. كوچه هايى كه او با جاروى دسته بلندش نظافت مى كنه، از تميزى برق مى زنن.
لحظه اى كنار فريبرز مى نشينيم تا از كار و بارش بيشتر بپرسيم.
فريبرز از بعضى ها دل خونى داره و مى گه: «طرف، پفك و چيپس و بستنى مى خوره و پاكتش رو مى اندازه روى زمين. از شانس من اگر اون روز هم آب و هوا طورى باشه كه باد شديدى بياد، اون وقته كه هى بايد دنبال پوست پفك بدوم. اصلاً همين هم يكى از مشكلات كار ماست كه از اول تا آخر يه كوچه رو تميز مى كنيم، اون وقت يه باد كه مى آد، دوباره همه آشغال ها رو توى كوچه پخش مى كنه.»
اين رفتگر جوان كه خيلى هم جدى حرف مى زنه، در پاسخ به اين سؤال كه از مردم چه انتظارى دارى، مى گه: «بيشتر به فكر ما باشن و كمتر آشغال روى زمين بريزن تا شهر تميزى داشته باشيم و حتى يه پوست پفك هم روى زمين نباشه. به قول شهردارى: شهر ما خانه ماست.»
از فريبرز مى پرسم: «خب اگه مردم آشغال نريزن يا اين كه آشغال كمى بريزن، به نظرت ديگه نيازى به وجود رفتگر هست؟ آيا اون وقت تو از كار بيكار نمى شى؟!»
فريبرز دستش رو بالا مى بره و با انگشتاش سرش رو مى خارونه و مى گه: «چى بگم! حقيقتش رو بخواهيد، هيچ وقت به اين مسأله فكر نكردم.»
و بعد خيلى محكم ادامه مى ده: «ولى اين اصلاً دليل نمى شه كه هركس هر چى مى خوره، آشغالش رو روى زمين بريزه.»
به رفتگر جوان مى گم: «اصلاً اين موضوع رو ول كن. يه سؤال ديگه: تو پائين شهر بيشتر رفتگر هست يا بالا شهر؟»
ـ خب، معلومه! پائين شهر.
* خب! تو الآن دارى حوالى ميدان ونك رو جارو مى كشى. قبول هم دارى كه مردم اينجا كمتر آشغال توى خيابون مى ريزن. فكر كن اگه همين يه ذره آشغال رو هم نريزن، اينجا ديگه اصلاً به رفتگر نياز نداره! يه سؤال ديگه: چند تا از رفقاى تو بيكارن؟
ـ خيلى!
* فكر نمى كنى اگه مردم بيشتر آشغال بريزن، شهردارى رفتگر بيشترى استخدام مى كنه؟
فريبرز دوباره سرش رو مى خارونه و مى گه: «خب، چرا! ولى من اصلاً نمى تونم قبول كنم كه مردم بيشتر آشغال بريزن. فقط حاضرم همين مقدار آشغالى كه معمولاً مى ريزن، بريزن تا من از كار بيكار نشم!»
* يعنى مى شه بيشتر آشغال بريزيم؟
ـ چى بگم! هرطورراحتيد! بالاخره ما هم رفتگريم و يه وظايفى داريم. شايد اين طور كه شما گفتيد، بيشتر به نفع ما باشه. امتحانش مجانيه! تا مى تونيد آشغال بريزيد، تا ببينيم آخرش چى مى شه.
* حالا با اين اوصاف، از مردم چه تقاضايى دارى؟
ـ زياد هم به فكر ما نباشن. هر روز يه ذره آشغال روى زمين بريزن! بالاخره اين حق مردمه كه بعضى وقت ها پفك بخورن وپوستش رو توى كوچه بندازن.
* پس «شهر ما خانه ما» چى مى شه؟
ـ درسته! اين شعار رو فقط روى سطل آشغال ها نوشتن. ولى هيچ كجا، خونه آدم نمى شه، حتى «شهر ما»!
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 12:28 | لینک  | 

 

قيصر امين پور رفت...

قطار مي‌رود
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!

«قيصر امين‌پور» شاعر برجسته معاصر، شب گذشته (هفتم آبانماه ۸۶) در بيمارستان دي درگذشت.

 

مرا
به جشن تولد
فراخوانده بودند
چرا
سر از مجلس ختم
درآورده‌ام؟


به گزارش  فارس، قيصر امين‌پور شب گذشته (هفتم آبانماه ۸۶) هنگامي كه بر اثر بيماري به بيمارستان دي تهران منتقل شده بود و تلاش‌هاي پزشكان براي مداواي وي نتيجه‌اي در برنداشت، درگذشت.
شنيده‌ها حاكي از آن است كه امين‌پور بر اثر بيماري قلبي درگذشته‌است. وي پس از تصادفي در سال 1378 همواره از بيماري‌هاي مختلف رنج مي‌برد.


قيصر امين‌پور در دوم ارديبهشت ماه سال 1338 در شهرستان گتوند از توابع شهر دزفول متولد شد و تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در شهرستان‌هاي گتوند و دزفول به پايان برد.
وي در آغاز عاشق نقاشي بود، اما سرانجام ...  ادامه مطلب را بخوانيد

 

در همين باره بخوانيد و ببينيد:

وداع با "دلی سربلند و سری سر به زیر" در بیمارستان دی

قیصر امین پور شاعر عاشقانه ها درگذشت

"دستور زبان عشق" آخرین دفترم نخواهد بود

گزارش تصویری / آخرین عکس ها از زنده یاد قیصر امین‏پور


 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 9:22 | لینک  | 

 

از نبرد سنگ و تيشه خسته بود و مي گذشت

                                       تيشه فرهاد را بشكسته بود و مي گذشت

من چه دل باريده بودم، او چه نم نم! او چه خيس!

                                      زير باران، دست از من شسته بود و مي گذشت

ضرب باران، رد پاي خيس او را مي نواخت

                                      او ولي از چنگ باران رسته بود و مي گذشت

او سراپا مي گذشت و مي گذشت و مي گذشت...

                                      من دلم، او كوله بارش بسته بود و مي گذشت

 

                                                                             شعر: مهدي جابري

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 20:13 | لینک  | 

 
 

319719.jpg

 
مهدي جابري
 
   
 صبح زود بود كه باباهه با اُردنگى منو از خواب بيدار كرد و گفت: چه خبره تا كله ظهر خوابيدى؟! زود باش بلند شو برو دكتر ببين چه مرگته كه شب تا صبح توى خواب هذيون ميگى.
از اون طرف هم ننه هه داد مى زد: چه كارش دارى مرد! بذار بچه يك ساعت ديگه بخوابه. تب داره. هنوز ساعت ۷ صبحه!
از شانس من اون روز روزى بود كه باباهه اصلاً نمى خواست كم بياره. داد زد: چى ميگى زن!؟اگه از همون روز اول اينقدر لى لى به لالاى اين بچه نمى ذاشتى، اين طور پر رو نمى شد كه فقط واسه من قد دراز كنه و لنگشو از پتو بندازه بيرون.
من هر چى منتظر شدم كه ننه هه يه جوابى به باباهه بده، ديدم هيچ صدايى نيومد. دست از پا درازتر از زير پتو زدم بيرون و زير لب به باباهه گفتم: سلام. گفت: سلام و زهر مار! من هم سريع لباسامو پوشيدم و يه شونه به سرم كشيدم و گفتم: خداحافظ! گفت: به درك! با خودم گفتم: نه! امروز روز من نيست. همچين كه از در خونه رفتم بيرون، يك چيزى محكم خورد توى پيشونيم!
خواب از سرم پريد و چشمام رو كامل باز كردم. ديدم يه بنده خدايى روبه روم ايستاده و همين طور من رو نگاه مى كنه.
گفتم: مرد حسابى! آزار دارى اول صبح «كف گرگى» مى خوابونى توى پيشونى ما! دفعه آخرت باشه كه در خونه من سبز شدى.
آقا طرف رو ميگى! از خجالت آب شده بود.
من هم كه عجله داشتم، به سرعت راه افتادم. سوار اتوبوس كه شدم ديدم يه نفر هى به من نگاه مى كنه. گفتم: چيه؟! آدم نديدى! يه خانم مسن هم از اون عقب اتوبوس، با عينك ته استكانيش همين طور زل زده بود به من و يه قلم و كاغذ هم دستش بود و يه چيزهايى يادداشت مى كرد.گفتم: عجب شانسى! همه رو برق مى گيره مارو ...!
هى به دور و برم نگاه كردم، ببينم اين پيرزن از روى چى داره مشق مى نويسه. ديدم يه كاغذ چسبوندن بالاى سر راننده كه : طبق دستور ... از تاريخ ... كرايه اين اتوبوس ... تومان است!
با خودم گفتم: خدارو شكر! به خير گذشت!
به اداره رسيدم. نگهبان بدون اين كه به من سلام كنه، گفت: شماره تلفن خونه تون همينه. درسته!
گفتم: برو بابا! حالت خوشه!
رفتم دستشويى كه يه آبى به سرو صورتم بزنم، ديدم يه برچسب روى پيشونيم نصب شده: تخليه چاه! شبانه روزى. زير قيمت همكاران!
آقا مارو ميگى! دوست داشتم آينه رو بشكنم و برم اون يارو رو پيدا كنم و آگهى فوتش رو بچسبونم روى پيشونيش!
ظهر كه شد، زنگ زدم به شهردارى محله و گفتم: آقا! شما يه فكرى به حال اين در و ديوار خونه مردم نمى كنين كه پر از آگهى تخليه چاه و لوله بازكنى و استخدام علاف و از اين چيزهاست! وقتى هم كه براش تعريف كردم كه يه نفر اول صبحى شتلق خوابونده توى پيشونى ما و آگهى به جاى اين كه روى در بخوره، روى پيشونى من خورده، طرف از خنده روده بر شده بود!
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 14:58 | لینک  |