مهدی جابری
"پسر! قند و عسل! شیرین مادر! پسر یکی یکدونه ... پسر! عصای دست مادر!"
با خودش حرف می زد. با خودش که نه، با من كه نوزاد چند ماهه او بودم. یک بار و دو بار هم نه، چند ماهی بود که با خودش، نه! با من حرف می زد و "دستانش" را لابلای موهایم می کشید.
مادر دهانش را همراه با من باز مي كرد و "آآ..." مي گفت تا شايد غذايم را با قاشق کوچکی که در دست او بود بخورم... و غذای مادر سرد شده بود وقتی بابا سر سفره، غذایش را تا آخر خورده بود.
یادم نیست ولی عکس های قدیمی به من می گوید که کنج خانه و گوشه گوشه اتاق، سال ها قبل جایی بود که من به مدد مادر روی دو پای کوچک و ناتوانم می ایستادم و با "دست" زدن های مادر و "نی نای نانای..." گفتن هایش دو سه قدمی برمی داشتم. و نه فقط آن روزها بلکه همیشه دست در دست او پله ها را يكي يكي بالا مي رفتم و در چشمان مادر، نگراني را مي ديدم كه هميشه يك پله پايين تر از من ایستاده، مراقبم بود.
مادر ساعت به ساعت لباس هاي من را "آب مي كشيد" و من روز به روز قد مي كشيدم و بي آنكه آب شدن مادر را ببينم مي خواستم يك باره به "دريا" برسم. سرم را بالا مي گرفتم و فکر می کردم "اين قد را خودم كشيده ام!" ولی مادر هیچ وقت از من "دست نمی کشید". خسته نمی شد.
مادر هميشه بعد از نماز، "دست هایش" را بالا می برد و اول براي من دعا مي كرد و بعد براي بابا سجاده اي پهن مي كرد تا بابا هم بعد از نمازش براي من دعا كند.
یادم نمی رود که مادر "ساعت ها" روی پا می ایستاد و ناهار و شام آماده می کرد تا ما "نیم ساعتی" سر سفره دور هم باشیم ... و این کار هر روزش بود. روزهایی که چه زود سال می شدند و من و بابا بنا به عادت همیشگی، سال ها بود که یک کلمه را از بر کرده بودیم تا بعد از غذا بگوییم: "دست" شما درد نکند.
و من و بابا هیچ وقت نفهمیدیم که مادر چه قدر "دست هایش" درد می کند. دستانی که به لباس شستن، جارو کردن، غذا پختن و گردگیری خانه عادت کرده بود. دست هایی که همیشه هوای من را داشت تا زمین نخورم. دست هایی که خانه را همیشه "یکدست" و تمیز نگه می داشت.
*
و حالا سال هاست که مادر با من حرف می زند، با من که نه، با خودش. با خودش هم نه، با خاطرات من و بابا و خودش.
مادر که روزهای جوانی و دست های مهربانش را به پای من ریخته است، حالا خاطراتش را یکی یکی از روی دیوار و از قاب عکس های کودکی من جمع می کند و این تنها کار او در روزهای تنهايي است.
نمی دانم مادر در سکوت چاردیواری قدیمی تنهاییش به چه می اندیشد. شاید در اندیشه من است. من، که این روزها بی توجه به مادر، سعی می کنم به نوزاد چندماهه ام یاد بدهم که چگونه "بابا" بگوید و البته فرزندم مثل دوران نوزادی من "بابا" را زودتر از "مامان" یاد می گیرد. انگار "بابا" راحت تر از "مامان" است!
مادر شاید به کنج خانه و گوشه گوشه اتاق های خانه ۳۰ سال قبل می اندیشد، همان جایی که من تازه راه رفتن را یاد گرفتم. و حالا آنقدر راه را رفته ام که فرسنگ ها از مادر دور شده ام.
مادر میانسال و "قد خمیده" من احتمالا در این اندیشه است که من چه قدر زود قد کشیدم و در اثنای آب شدن مادر یک باره به "دریا" رسیدم و چه قدر زود ازدواج کردم.
مادر این روزها بعد از نماز، دستان خود را بالا می برد و باز هم قبل از همه برای من دعا می کند و بعد برای بابا طلب آمرزش.
مادر من كه حالا حافظه خيلي خوبي ندارد، این روزها به روزهایی می اندیشد که با دست هاي مادرانه اش موهای مرا شانه می زد.
*
و تاریخ پر از مادرانی است که بی آنکه مورخ بداند، چقدر دست هایشان درد می کرد.
نگاه كردن به صفحه سفيد براي آرامش اعصاب مفيده. اون هم در كشور ما كه همه اعصاب ها كمي تا خيلي به هم ريخته ست و لازمه كه ما ايراني ها روزانه هر چند دقيقه يك بار به چند صفحه سفيد (بدون آرم) خيره بشيم و به خودمون بقبولونيم كه ... بالاخره همه چيز درست ميشه.
شما رو به ديدن چند صفحه سفيد دعوت مي كنم:
باي!
براي مشاهده صفحه های سفید بيشتر اينجا و يا روي ادامه مطلب كليك كنيد (مخصوص اونهايي كه ديگه به آخر خط رسيدند و تحمل وضعيت موجود رو ندارند و خيلي سخت باورشون مي شه كه يه روز همه چيز درست بشه)
ادامه مطلب
پس از هفتاد و پنج روز اومدم تا يه چيزي بنويسم اما ...
نتونستم!!!
«سخت» مشاهده سختى هايى است كه آدم هاى خسته و سخت كوش با آن ساخته اند و در آن سوخته اند و همچنان هم...!
«سخت» براى من شنيدن درد است و مشاهده گوش هاى بى درد و آنهايى كه گوش خود را بسته اند به روى فرياد مردم و تظلم خواهى آنها.
اضطراب ها و استرس ها هرچند مرا «نيست» مى كند اما سخت «نيست».
«سخت» نيست اما «خسته» مى كند مرا وقتى كه «مى فهمم چه خبر است!» و نمى توانم بگويم كه «فهميده ام» و من به ناچار اعتراف مى كنم كه: نفهميده ام!
من از فرسوده شدن (درگير و دار تلاش براى فهميدن) هراسى ندارم. من از نامهربانى هاى ديگران (در ميان انبوه مصاحبه ها و گزارش ها) نمى ترسم. من از خطر و احساس نزديك بودن آن (در مأموريت هايم به هر جای ایران) نمى هراسم، اما مى ترسم از آن روز كه قلم من به وسوسه ديگران آلوده شود و «سخت» براى من همين است كه روزى جوهر اصيل خود را به زغال ساختگى ديگران بفروشم و مردم را سياه كنم! و آن روز، روز من نيست حتى اگر ۱۷ مرداد ماه باشد، روز خبرنگار!
|
|
|
مهدي جابري |
پسرك گريه نكن. شايد «جمع» شدى و «سامان» گرفتى. شايد جمع آورى ات كردند و ساماندهى شدى!
تو چه مى دانى پسرك! شايد تو را بردند و گفتند كه : «ديگر كار نكن، حقوق ماهانه ات را مى دهيم. خرج پدرت هم با ما. به مادرت هم بگو بيايد. سفره شهر باز است. تو كه خرجى ندارى.»
پسرجان! مرد آينده! مرد كه گريه نمى كند. هرچند تو هنوز مانده تا بفهمى كه چرا مرد با درد «هم قافيه» است و «رديف» اين شعر كجاست و آيا اصلاً قصه تو رديف دارد تو چه مى دانى شايد در بودجه شهر برايت «رديفى» پيدا شده است كه دخل و خرجت از اين به بعد جور شود، رديف شود و تو در رديف آن همسن و سال هايت قرار بگيرى كه دست پدر در دستشان است نه مأمور، و دست مادر، سرشان را نوازش مى كند نه مأمور و مددكار.
پسرك! جاى تو در اين چهار راه خالى است. دلم برايت لك زده و شيشه ماشينم چه قدر لك برداشته و تو اين بار نيستى تا روى آن «ها» كنى و دستمال «گاز پاك كن» مادرت را روى آن بكشى.
پسرك! كار كردنت يك جور دل آدم را آتش مى زند و كار نكردن و نبودنت بدن آدم را سرد مى كند، در اين فصل گرم كه بهارش را تو نفهميدى و من به هدر دادم.
مرد فردا! آقاى خودت! براى كار كردن زود است. تو بايد اول به مدرسه مى رفتى و «علم» بهتر است يا «ثروت» را ياد مى گرفتى و بعد «كار» را انتخاب مى كردى. اول، شعر «برو كار مى كن مگو چيست كار» را از بر مى كردى و بعد كودك كار مى شدى و «مى رفتى و كار مى كردى و نمى گفتى كه كار چيست.»
پسرك! برخيز! تو را جايى مى برند كه شايد ساعتى ديگر رهايت كنند. مثل هميشه! شايد ديگر رهايت نكنند براى هميشه. شايد بسته به سن و سالت، فكرى به حالت كردند تا ديگر به خيابان برنگردى، تا هميشه.
اين چراغ قرمز لعنتى چه قدر دير سبز مى شود وقتى تو نيستى لابه لاى اين ماشين ها، پشت چراغ، سر اين چهارراه.
كودك در كلاس درس نشسته بود. معلم به بچه ها سرمشق مي داد.
كودك سرش روي ميز، آرام خوابيده بود كه معلم سرمشق او را روي يك دفتر كاهي مي نوشت.
كودك در حياط مدرسه مي دويد، به دنبال كيف و كتابش كه بچه ها آن را براي يكديگر پرت مي كردند.
كودك در سكوت "دفتر مدرسه" گريه مي كرد، وقتي كه ناظم برگه احضار والدين را (به خاطر افت تحصيلي) به او مي داد.
*****
در آلونكي محقر و كوچك، مردي ميانسال كه از درد به خود مي پيچيد، زير پتو نشسته بود
بدنش سرد بود. استخوان هايش درد مي كرد.
*****
زني زير سايه درخت در كنار خيابان نشسته و كلاه همسرش را مقابلش گذاشته بود. درون كلاه سكه هاي ۲۵ و ۵۰ توماني به چشم مي خورد.
كمي آنطرف تر كودكي بود كه زير آفتاب، كلاهش را روي سرش گذاشته و در حالي كه "دفتر كاهي اش" را زير بغل داشت، به دنبال چراغ قرمز بود تا شاخه هاي گلي كه در دست دارد، به آدميان پشت چراغ بفروشد.
*****
شب بود. زن به آلونك محقرش بازگشت. مرد كه از درد به خود مي پيچيد با صداي لرزان گفت: "ژن! پش اين پشر چرا نمياد؟ از صبح تا حالا فقط گير يك گرم هشتم!"
راديويي قديمي گوشه آلونك بود و اخبارگو اخبار مي گفت: "كودكان خياباني از امروز جمع آوري شدند."
.......................................
اينجا را براي خودم مي نويسم تا يادم باشم!
تو را به خدا نخوانيد...!
براي خواندن، مطلب زياد است و فرصت، زيادتر!
*ايستادن در بيابان،
و فرياد زدن،
و جوابي نشنيدن،
و به اين كار ادامه دادن،
قدرتي مي خواهد خارج از توان بشر. بشري كه هرچه باشد و هر كه باشد، آخر مي شكند.
... و من شكستم.
نه اينكه چيزي را شكسته باشم! (شكسته شدم.)
شكستم تا ثابت كنم كه انسان شكستني است!
تا ثابت كنم كه در بيابان نمي توان ايستاد
و فرياد زد
و جوابي نشنيد
و به اين كار ادامه داد.
در بيابان بايد به خاك بنشيني
و ساكت باشي
و انتظار پاسخ سكوتت را نداشته باشي
و...
ادامه ندهي!
هر ازگاهي لازمه كه يه كم سكوت... و فكر كنيم.![]()
![]()
...
اندك اندك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار...

بهاري باشيد!
زمستان را فراموش نكنيد!...
|
بهار و نوروز بيش از هر كس به كودكان تعلق دارد، چرا كه آنها با روح لطيف خود، بهار را بهتر احساس مى كنند و نوروز، كودكان را نماد روزهاى نو و نو شدن مى داند.
سال هايى نه چندان دور، من و تو سال نو را با لباس هايى نو آغاز مى كرديم و چشمانمان به دست پدر بود تا يك ۲۰ ريالى نو را به ما هديه دهد و از مادر مى خواستيم كه كوزه سبز شده را سر سفره هفت سين و كنار قرآن بگذارد.
پدر در اين انديشه است كه اى كاش، آن روز به من و تو بيشتر از ۲۰ريال هديه مى داد. اى كاش لباس هاى ما را نوتر از آنچه بود، تهيه مى كرد.
ا
پياده آمده بود و پياده خواهد رفت
انتهاى كهريزك، بلوار مرحوم دكتر حكيم زاده، خانه سالمندان كهريزك؛ آرى! زندگى همين جاست! تو كجايى؟!
شايد ما آنها را فراموش كنيم، ولى آنها خودشان را فراموش نمى كنند.
نصيب كه از همه فرزندان خود راضى است، تنها علت اقامت خود در آسايشگاه را غرور سالمندى خويش مى داند و حال يك بيت از او:
ما در اين جا به اميد گذر دوست خوشيم
تا شود شمع رخش، روشنى محفل ما
محسن پزشكى، مدير روابط عمومى آسايشگاه خيريه كهريزك، آمار سالمندان اين آسايشگاه را بيش از ۱۲۰۰ نفر عنوان مى كند. وى مهمترين مشكل خانواده هاى اين سالمندان را براى نگهدارى والدين، گرفتار بودن آنها مى داند. پزشكى معتقد است كه اين سالمندان با توجه به شرايط حاكم بر خانواده و نيز با نظر به خدماتى كه به آنها ارائه مى شود، محيط آسايشگاه را ترجيح مى دهند.
ب
با وجود پيگيرى هاى بسيار و همكارى مسئولان آسايشگاه، براى ارتباط با فرزندانى كه والدين خود را به خانه سالمندان سپرده اند، توفيقى نيافتيم و تنها توانستيم با دو خانواده در اين باره صحبت كنيم.
او مى گويد: اوايل هر هفته به پدرم سر مى زدم، ولى الآن اصلاً فرصت ندارم. خواهرهايم نيز هنوز به ديدار او نرفته اند.
شايد به جز سالمندان آسايشگاه، هيچ كس به عمق واژه سرنوشت پى نبرد و سرنوشت آنها حقيقت تلخى است كه باز هم فقط خودشان قدرت رويارويى با آن را دارند.
غروب، در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت!
يك قدم تا احساس امنيت
مهدي جابري
"وجود امنيت" با "احساس امنيت" متفاوت است. ممكن است امنيت وجود داشته باشد ولي شما احساس امنيت نداشته باشيد.
حضور فيزيكي پليس قطعا امنيت را در جامعه حاكم مي كند ولي برخي شهروندان ترجيح مي دهند بدون توسل به حضور فيزيكي پليس، امنيتي همراه با ترس را براي خود ايجاد كنند و در واقع صاحب شرايطي مي شوند كه هم امنيت هست و هم نيست. يعني چيزي شبيه به "امنيت همراه با احساس ناامني!" مثل كسي كه دزد به او نزده اما همواره شبيه دزدزده ها است.
خانواده اي را در نظر بگيريد كه در مجتمعي زندگي مي كنند كه در واحد ديوار به ديوار آنها فردي خلافكار ساكن است و اين خانواده از ترس جان خود مساله اي را با پليس در ميان نمي گذارند، چرا كه احساس مي كنند در آينده اي نزديك از سوي همسايه شياد و خلافكار خود تهديد و مجازات خواهند شد.
بقالي را تصور كنيد كه عده اي از "جوجه اراذل محل" هر روز به مغازه كوچك او مراجعه مي كنند و بدون پرداخت هزينه، مقداري پسته، تخمه و آجيل از كيسه هاي چيده شده در مغازه را در جيبشان مي ريزند و با خود مي برند.
شما اگر جاي اين بقال پير باشيد چه مي كنيد؟ آيا احساس نمي كنيد اگر مساله را به پليس اطلاع دهيد و حتي اگر اين "جوجه اراذل" بازداشت شوند، رفقاي آنها شما را تهديد خواهند كرد و يا آن افراد شياد پس از آزاد شدن از زندان دوباره به سراغتان مي آيند؟
شما نمي توانيد به خود و خانواده تان تضمين دهيد كه در مواجهه با چنين مواردي و گزارش آن، از امنيت كامل برخوردار خواهيد بود.
برخي شهروندان كه البته تعداد آنها كم نيست، همواره اين احساس ناامني را با خود همراه دارند و اين در حالي است كه پليس احساس مي كند امنيت به طور كامل برقرار شده است، غافل از اينكه برخي شهروندان امنيتي ساختگي و توخالي را براي خود ايجاد كرده اند و احساس مي كنند با كوچكترين خطا و سهل انگاري، اين امنيت دروغين جاي خود را به تهديد، انتقام و مجازات از سوي افراد شياد مي دهد.
در حال حاضر پليس، امنيت را به طور كامل برقرار كرده است، چرا كه ما هم اكنون در كوچه و خيابان هاي شهرهاي دور و نزديك كشور شاهد آرامش و امنيت اجتماعي و ملي هستيم، ولي آن چيزي كه در برخي شهروندان وجود ندارد، امنيت است، نكته اي كه چندي پيش وزير كشور نيز بر آن صحه گذاشت و گفت كه ما امنيت داريم ولي احساس امنيت براي برخي ها وجود ندارد.
توجه كنيد فردي كه ديوار به ديوار ما زندگي مي كند و هر روز به يك كار خلاف و خارج از عرف و شرع دست مي زند چگونه مي تواند ثانيه ها و لحظه هاي پر از استرس و سرشار از ناامني ما را به حادثه اي ناگوار و جنايتي خانمانسوز پيوند نزند و اين در حالي است كه ما از ميان بد و بدتر، همان بد را برگزيده ايم تا شايد و شايد قرباني كينه، انتقام و جنايت همسايه شياد خود نشويم.
اين گونه خانواده ها و شهروندان در حالي روز خود را آغاز مي كنند و به محل كارشان مي روند كه تا هنگام برگشت به خانه، نگران خانواده و زن و فرزند خود هستند كه در يك قدمي فردي خطرناك به سر مي برند.
شب هنگام كه از كار به خانه برمي گرديد، انگشت خسته و لرزان خود را روي زنگ خانه فشار مي دهيد. اگر پنج ثانيه انتظارتان به ۱۰ ثانيه برسد، احساس مي كنيد همه رفت و آمدهاي اطرافتان مشكوك است. همه چهره ها را به خاطر مي سپاريد تا شايد هنگام چهره نگاري ....
البته همسر و يا فرزندتان قطعا در را به روي شما باز مي كنند ولي اين ذهنيت و احساس بد، دغدغه در روز، هر هفته، هر سال و شايد يك عمر شما باشد.
شما در يك قدمي امنيت هستيد. امنيت نزديك است ولي بين شما و احساس امنيت فقط يك ديوار، يك همسايه و يك سقف فاصله افتاده است. ديواري كه شكاف دارد، سقفي كه شايد هر آن فروريزد و همسايه اي كه مي تواند از شكاف ديوار و سقف فروريخته، امنيت شما را به سرقت ببرد!
ما هميشه براى نيروى انتظامى و كاركنان پليس راهنمايى و رانندگى احترام ويژه اى قائل هستيم. سلام ما به پليس، احترام به امنيت، قانون و شخصيت آن كارمند زحمتكش است و قطعاً در وراى اين سلام، ترسى در كار نيست. ترس شايد در وجود مجرم باشد ولى نزديك به صد درصد شهروندان مجرم نيستند. بنابراين ترساندن شهروندان از پليس و يا اين تصور كه شهروندان از پليس هراس دارند، شيوه و تفكرى صحيح نيست.
هنوز چراغ سبز نشده است كه پاى خود را روى پدال گاز فشار مى دهيد تا آن كودك، صورت خجالت زده و سرخ شما را پشت چراغ قرمز به تماشا ننشيند.
ما کتک خورده قالیباف نیستیم!
اگر قاليباف مي زد، او را مي زدم
در برنامه تبليغاتي افتتاح فاز اول بهسازي محوطه برج آزادي اتفاقات ناگواري افتاد كه در مطالب قبلي اين وبلاگ تا حدي به آن اشاره كردم.
اما در اين ميان حرف هاي ناگفته اي دارم كه به مرور زمان خواهم گفت.
البته برخي وبلاگ ها نيز حرف ها و مسائلي را مطرح كرده اند كه در اين ميان و در كنار انتقاد از دولت نهم و يا تخريب آن، تنها خبرنگار بخت برگشته است كه به نوعي مظلوم واقع مي شود.
البته همه چيز از انجا خراب شد كه عده اي با هياهو و جنجال مدعي شدند كه قاليباف خبرنگار ايران را كتك زده است و با عناويني همچون (ضرب و شتم خبرنگار ايران از سوي قاليباف) و (قاليباف در حضور مهدي چمران، خبرنگار ايران را كتك زد) سعي داشتند تا كاسه داغتر از آش شوند و از پيراهن عثمان، شلوار عثمان بسازند!
در اين ميان نكته قابل تامل، سكوت مرموز طيف موافق قاليباف بود. آنها با زيركي، تمام مسايل و نوشته ها و اظهار نظرهاي آنطرفي ها را زيرنظر داشتند و به نظر من آنها بهترين و بيشترين بهره برداري را از اين ماجرا كردند.
سايت ها و وبلاگ هاي شيفته قاليباف كه در افكار واهي و بچه گانه شان، خود را هيات دولت آينده مي پندارند(!) با تمسك به اخبار دروغ منتشر شده در برخي سايت ها مبني بر ضرب و شتم خبرنگار ايران، كل ماجرا را زير سوال بردند و لباس هاي خلبان قاليباف را پيراهن عثمان كردند و نداي مظلوميت قاليباف را سر دادند.
اين افراد با بيان اينكه (قاليباف كسي را كتك نزده) و (خبرنگاران حوزه شهري رسانه ها صحنه اي از ضرب و شتم خبرنگار ايران از سوي قاليباف را نديده اند) مدعي شدند كه اظهارات خبرنگار ايران صحت ندارد.
با اين حال اينجانب تمام ماجراي آن روز را در اين وبلاگ در مطالب قبلي ذكر كرده ام و روزنامه ايران نيز در روز يكشنبه مورخ 14 بهمن ماه صفحه 4 ستون سمت راست به بخشي از ماجرا اشاره كرده است. نه در وبلاگ من و نه در روزنامه ايران هيچ اشاره اي به ضرب و شتم خبرنگار نشده است بلكه رفتار زشت و زننده قاليباف مد نظر است كه به سينه خبرنگار كوبيد و ضبط خبرنگاري او را ربود و با خود برد و هنوز هم آن را پس نداده و توقيف كرده است.
هرچند نياز به تاكيد نيست ولي قاليباف در آن روز مرا كتك نزد. اگر قاليباف كتك مي زد، او را مي زدم.
در جواب برخي سايت هاي كج فهم و حامي قاليباف كه نوشتند: (قاليباف خبرنگار ايران را كشت!) بايد عرض كنم كه اصلا واقعيت اين است كه: (خبرنگار ايران، قاليباف را كشت!) و اين خبرنگار ايران بود كه قاليباف را كتك زد!
يك نكته جالب ديگر اينكه اين سايت هاي كج فهم نوشته اند: روزنامه ایران مدعی شده شهردار تهران هنگامیکه در بازدید از پروژه میدان آزادی با سوال خبرنگار اين روزنامه مواجه شده، این خبرنگار را مقابل چشمان مهدی چمران رییس شورای شهر زیر مشت و لگد گرفته و حسابی کتکش زده و بهش توهین کرده."
همانطور كه بسياري از رسانه ها نوشتند، مهندس چمران رييس شوراي شهر تهران در تمام مراسم آن روز حضور داشت ولي هنگامي كه قاليباف آن حركت را انجام داد، مهندس چمران در آنجا حضور نداشت و اينكه برخي سايت ها نوشتند (قاليباف در حضور چمران خبرنگار ايران را زد) در پاسخ به آنها بايد گفت: قاليباف بود ولي چمران نبود!
علاوه بر اين، همان طور كه در بالا گفتم روزنامه ايران هيچ وقت ادعا نكرد كه خبرنگارش كتك خورده. ما هيچ ادعايي نداريم كه كتك خورده قاليباف هستيم!
حرف هاي ناگفته جالب (و مستند) ديگري نيز دارم كه به مرور خواهم نوشت و خواهم گفت.
ناگفته هایی از توهین شهردار تهران به یک خبرنگار
جملاتي همچون: "يك بار براي هميشه چنان ادبت مي كنم كه بفهمي و خبرنگار هست كه هست! حق ندارد سوال بپرسد. با او برخورد كنيد" از جمله دستورات و افاضات دكتر قاليباف در آن لحظات بود.
به نام او كه به نهان و آشكار آگاه است
اتفاق بدي بود... تاسف برانگيز... و قابل تامل......
.........
.......
.....
...
..
.
اينكه خبرنگاري را به خاطر پرسش يك سوال كه در ذهن او نقش بسته "بي سر و پا" بخوانند و ابزار او (قلم، كاغذ، دوربين و يا ضبطش) را از او بگيرند و "مجلس بر هم زن" بخوانندش، مساله اي است كه به سختي در ذهن مي گنجد، چه رسد به اينكه چنين چيزي را در عمل اجرا كنند.
وبلاگ ها، سايت ها و خبرگزاري ها را خواندم. از اينكه دوستانم و همكارانم سعي در بازتاب اين مساله داشتند تشكر مي كنم. البته نه به خاطر دفاع از من، بلكه به خاطر دفاع از حرمت قلم ، قلم بدست و خبرنگار.
اما از آنجا كه برخي موضوعات مهم در این میان مطرح نشده است لازم مي دانم نكاتي را يادآور شوم.
در زير برج آزادي چه گذشت؟!
ساعت از هفده و سي دقيقه گذشته بود كه مجري مراسم "افتتاح فاز اول بهسازي محوطه برج آزادي" اعلام كرد كه شهردار تهران به علت همزماني سخنراني اش با نماز مغرب از سخنراني منصرف شده است.
شهردار از جا برخاست. خبرنگاران او را در محاصره دوربين ها و قلم هايشان قرار دادند تا شهردار تهران دليل اصلي انصراف از سخنراني خود را فراموش كند.
كاري به سوالات ندارم ولي جواب ها بوي گل و بلبل مي داد. انگار هيچ كس دوست نداشت آن سوال اساسي مطرح شود.
صحبت هاي قاليباف را در حافظه ضبط خبرنگاري خود ثبت مي كردم. هرچه مي گفت به ذهن مي سپاردم تا بنا بر رسالت خود و اينكه براي پوشش خبري اين مراسم از دفتر روزنامه ماموريت گرفته بودم، هرچه مي پرسند و مي پرسم و شهردار پاسخش را مي دهد منعكس كنم.
شهردار نه با حوصله كه با عجله به سوالات پاسخ مي داد.
او و رييس سازمان زيباسازي شهرداري تهران در حالي به تشريح اقدامات و هزينه هاي چندميليارد توماني خود براي عايق كاري، سنگ كاري و نورپردازي محوطه ميدان آزادي مي پرداختند كه آب از سقف مجموعه فرهنگي هنري انقلاب (واقع در قسمت زيرين برج آزادي) بر سر آنها مي چكيد.
تا اينكه نوبت به من رسيد. گفتم آقاي شهردار! آبي كه از سقف موزه مي چكد، دليلش چيست؟
و او گفت: من ديگر به هيچ سوالي پاسخ نمي دهم.
بلافاصله سه چهار نفر مرا احاطه كردند تا شهردار از معركه دور شود.
خودم را با زحمت به او رساندم و پرسيدم آقاي شهردار آيا به نظر شما نفوذ آب براي اين مكان ملي و فرهنگي زيانبار نيست؟
و قاليباف سرعتش را بيشتر كرد!
خودم را به او رساندم و شانه به شانه او حركت مي كردم. منتظر بودم حرف هاي او با اطرافيانش تمام شود. او در حال بگو ـ بخند با اطرافیانش بود و من که چند بار سوالم را تکرار کرده بودم منتظر پاسخ! همان لحظه بود که یک عکاس محترم عکسی گرفت و هرچند از مابقی ماجرا (برخورد قالیباف) نیز عکس گرفت ولی فقط همان عکسی را منتشر کرد و در اختيار رسانه ها قرارداد که جز القای یک تصور دروغ و واهی چیز دیگری ندارد. انگار قالیباف دارد با من می گوید و می خندد و من دارم با او دعوا می کنم!!! البته ديگران نيز عكس گرفتند ولي گويا آن را منتشر نكردند فقط به خاطر اينكه مدركي در دست خبرنگار وجود نداشته باشد. اگر آنها مي دانستند كه ...، شايد عكس هايشان را بايگاني نمي كردند.
سوالم را دوباره تكرار كردم كه : آقاي دكتر! چكيدن آب از سقف موزه را چه موقع اصلاح مي كنيد؟
قالیباف آهسته و در گوش يكي از ملازمان و ياران غارش گفت: دارد حرف بیخود مي زند!!!
بلافاصله گفتم: من حرف بیخود مي زنم؟؟ آقاي دكتر!؟
پس از پافشارى و اصرار من به طرح اين پرسش، شهردار تهران در حركتي ناپسند دست خود را به سينه من كوبيد و ضبط خبرنگارى مرا از دستم گرفت و گفت: اين سوالات چيست كه مي پرسي؟ مگر تو ادب ندارى؟! همانجا كه من مصاحبه مى كردم بايد سؤالت را مى پرسيدى. جواب نمى دهم، يعنى جواب نمى دهم. برو؛ برو!
عکاسان محترم و خبرنگارانی که شرم دارم نام همکار را بر آنها بنهم نیز این رفتار را در حافظه خود و دوربینهایشان ضبط کردند.
سپس محمدباقر قالیباف به همراهان خود گفت: «حرف بيخود مى زند»، «اين را دست به سر كنيد برود»، «زودتر اين بابا را ردش كنيد»!
دور و بر قاليباف پر بود از افراد مختلف كه شايد به ۴۰ ـ ۵۰ نفر مي رسيدند و همان هايي بودند كه در مراسم حضور داشتند و من تصور می کردم اینها افراد معمولی و یا مردمی هستند که به عشق قالیباف و شهردار محبوب تهران در این مراسم حاضر شده اند.
وقتي قالیباف گفت كه اين بابا را ببريد، ناگهان همه خيز برداشتند كه مرا ببرند! تازه فهميدم كه افراد حاضر در مراسم هم سياهي لشكر بودند و آدم هاي خود قاليباف!
۶ ـ ۷ نفر به نمايندگي از بقيه مرا با خودشان بردند تا شهردار از موزه بيرون برود و وارد محوطه شود.
فرياد مي زدم: آقاي قاليباف! من خبرنگار هستم. ضبط مرا بدهيد!
قاليباف فرار كرد. نگاهم به دیگران(!!!!!) بود كه شايد...
ولی نه!! انگار بن های فروشگاه های شهروند!!!! تاثیر خود را گذاشته بود و شهردار هم کاملا مطمئن بود که خطری او را تهدید نمی کند.!!
همه از موزه بیرون رفتند. من ماندم و آدم های قالیباف! پس از آنکه مرا روی صندلی پرت کردند گفتند باید معلوم شود این بی سر و پا چه طور وارد اینجا شده است؟!!
به من می گفتند هرچه می خواهی داد بزن! خبرنگارها و همکارانت اینجا نیستند!!! صدایت به جایی نمی رسد.
پس از ۵ دقیقه نحس و سخت از دستشان گریختم و خود را به قالیباف رساندم. گفتم: ضبط خبرنگاری مرا بده!
گفت کدام ضبط؟
گفتم همانی که الان در جیبتان است!
و او دوباره مرا به محافظانش حواله کرد و گریخت!
جملاتي همچون: "يك بار براي هميشه چنان ادبت مي كنم كه بفهمي و خبرنگار هست كه هست! حق ندارد سوال بپرسد. با او برخورد كنيد" از جمله دستورات و افاضات دكتر قاليباف در آن لحظات بود.
