تبليغاتX
آدم های ساکت
همه آدم هاي دنيا

دست های مادرانه

مهدی جابری

"پسر! قند و عسل! شیرین مادر! پسر یکی یکدونه ... پسر! عصای دست مادر!"

با خودش حرف می زد. با خودش که نه، با من كه نوزاد چند ماهه او بودم. یک بار و دو بار هم نه، چند ماهی بود که با خودش، نه! با من حرف می زد و "دستانش" را لابلای موهایم می کشید.

مادر دهانش را همراه با من باز مي كرد و "آآ..." مي گفت تا شايد غذايم را با قاشق کوچکی که در دست او بود بخورم... و غذای مادر سرد شده بود وقتی  بابا سر سفره، غذایش را تا آخر خورده بود.

یادم نیست ولی عکس های قدیمی به من می گوید که کنج خانه و گوشه گوشه اتاق، سال ها قبل جایی بود که من به مدد مادر روی دو پای کوچک و ناتوانم می ایستادم و با "دست" زدن های مادر و "نی نای نانای..." گفتن هایش دو سه قدمی برمی داشتم. و نه فقط آن روزها بلکه همیشه دست در دست او پله ها را يكي يكي بالا مي رفتم و در چشمان مادر، نگراني را مي ديدم كه هميشه يك پله پايين تر از من ایستاده، مراقبم بود.

مادر ساعت به ساعت لباس هاي من را "آب مي كشيد" و  من روز به روز قد مي كشيدم و  بي آنكه آب شدن مادر را ببينم مي خواستم  يك باره به "دريا" برسم. سرم را بالا مي گرفتم و فکر می کردم "اين قد را خودم كشيده ام!" ولی مادر هیچ وقت از من "دست نمی کشید". خسته نمی شد.

مادر  هميشه بعد از نماز، "دست هایش" را بالا می برد و اول براي من دعا مي كرد و بعد براي بابا سجاده اي پهن مي كرد تا بابا هم بعد از نمازش براي من دعا كند.

یادم نمی رود که مادر "ساعت ها" روی پا می ایستاد و ناهار و شام آماده می کرد تا ما "نیم ساعتی" سر سفره دور هم باشیم ... و این کار هر روزش بود. روزهایی که چه زود سال می شدند و من و بابا بنا به عادت همیشگی، سال ها بود که یک کلمه را از بر کرده بودیم تا بعد از غذا بگوییم: "دست" شما درد نکند.

و من و بابا هیچ وقت نفهمیدیم که مادر چه قدر "دست هایش" درد می کند. دستانی که به لباس شستن، جارو کردن، غذا پختن و گردگیری خانه عادت کرده بود. دست هایی که همیشه هوای من را داشت تا زمین نخورم. دست هایی که خانه را همیشه "یکدست" و تمیز نگه می داشت.

 *

و حالا سال هاست که مادر با من حرف می زند، با من که نه، با خودش. با خودش هم نه، با خاطرات من و بابا و خودش.

مادر که روزهای جوانی و دست های مهربانش را به پای من ریخته است، حالا خاطراتش را یکی یکی از روی دیوار و از قاب عکس های کودکی من جمع می کند و این تنها کار او در روزهای تنهايي است.

نمی دانم مادر در سکوت چاردیواری قدیمی تنهاییش به چه می اندیشد. شاید در اندیشه من است. من، که این روزها بی توجه به مادر، سعی می کنم به نوزاد چندماهه ام یاد بدهم که چگونه "بابا" بگوید و البته فرزندم مثل دوران نوزادی من "بابا" را زودتر از "مامان" یاد می گیرد. انگار "بابا" راحت تر از "مامان" است!

مادر شاید به کنج خانه و گوشه گوشه اتاق های خانه ۳۰ سال قبل می اندیشد، همان جایی که من تازه راه رفتن را یاد گرفتم. و حالا آنقدر راه را رفته ام که فرسنگ ها از مادر دور شده ام.

مادر میانسال و "قد خمیده" من احتمالا در این اندیشه است که من چه قدر زود قد کشیدم و در اثنای آب شدن مادر یک باره به "دریا" رسیدم و چه قدر زود ازدواج کردم.

مادر این روزها بعد از نماز، دستان خود را بالا می برد و باز هم قبل از همه برای من دعا می کند و بعد برای بابا طلب آمرزش.

مادر من كه حالا حافظه خيلي خوبي ندارد، این روزها به روزهایی می اندیشد که با دست هاي مادرانه اش موهای مرا شانه می زد.

*

و تاریخ پر از مادرانی است که بی آنکه مورخ بداند، چقدر دست هایشان درد می کرد.

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 18:53 | لینک  | 

 

 

 

نگاه كردن به صفحه سفيد براي آرامش اعصاب مفيده. اون هم در كشور ما كه همه اعصاب ها كمي تا خيلي به هم ريخته ست و لازمه كه ما ايراني ها روزانه هر چند دقيقه يك بار به چند صفحه سفيد (بدون آرم) خيره بشيم و به خودمون بقبولونيم كه ... بالاخره همه چيز درست ميشه.

 

شما رو به ديدن چند صفحه سفيد دعوت مي كنم:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 باي!

براي مشاهده صفحه های سفید بيشتر  اينجا و يا روي ادامه مطلب كليك كنيد (مخصوص اونهايي كه ديگه به آخر خط رسيدند و تحمل وضعيت موجود رو ندارند و خيلي سخت باورشون مي شه كه يه روز همه چيز درست بشه)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 17:44 | لینک  | 

 

پس از هفتاد و پنج روز اومدم تا يه چيزي بنويسم اما ...

نتونستم!!!

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 20:9 | لینک  | 

خبرنگارى سخت نيست!
 
[مهدى جابرى ]
 
قانون مى گويد كه «سخت» است اما كار من سخت نيست.
«سخت» مشاهده سختى هايى است كه آدم هاى خسته و سخت كوش با آن ساخته اند و در آن سوخته اند و همچنان هم.‎.‎.!
«سخت» براى من شنيدن درد است و مشاهده گوش هاى بى درد و آنهايى كه گوش خود را بسته اند به روى فرياد مردم و تظلم خواهى آنها.
اضطراب ها و استرس ها هرچند مرا «نيست» مى كند اما سخت «نيست».
«سخت» نيست اما «خسته» مى كند مرا وقتى كه «مى فهمم چه خبر است!» و نمى توانم بگويم كه «فهميده ام» و من به ناچار اعتراف مى كنم كه: نفهميده ام!
من از فرسوده شدن (درگير و دار تلاش براى فهميدن) هراسى ندارم. من از نامهربانى هاى ديگران (در ميان انبوه مصاحبه ها و گزارش ها) نمى ترسم. من از خطر و احساس نزديك بودن آن (در مأموريت هايم به هر جای ایران) نمى هراسم، اما مى ترسم از آن روز كه قلم من به وسوسه ديگران آلوده شود و «سخت» براى من همين است كه روزى جوهر اصيل خود را به زغال ساختگى ديگران بفروشم و مردم را سياه كنم! و آن روز، روز من نيست حتى اگر ۱۷ مرداد ماه باشد، روز خبرنگار!
 
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 13:27 | لینک  | 

راز سرمشق هاى معلم
مهدى جابرى
«بابا نان داد، بابا آب داد» و من چه ساده مثل آب خوردن مى نوشتم و مى خواندم و بابا را «بخش» مى كردم؛ بابايى كه دو بخش بيشتر نداشت و آن دو بخش هم خودش نبود، بلكه «آب» و «نانى» بود كه او سر سفره ما مى گذاشت.
ايستگاه ۱۵ خرداد!
و بابا در ميان اجبار سرمشق هاى معلم، آب مى آورد و نان مى داد و بى آن كه من بدانم، آرام ـ آرام و نم نم «آب» مى شد، بخش بخش مى شد و من هيچ وقت نفهميدم كه پدر، قبض هاى «آب» را چگونه پرداخت مى كرد و چگونه «نان» درمى آورد از تنور داغ روزگار، براى من، برادرم و خواهرم.
مولوى
و من چه ساده مى خواندم كه «برادر انار دارد» بى آن كه بدانم انار را بابا براى او خريده است؛ هر چند تقصير من نبود، چرا كه هيچ جاى كتاب اين را ننوشته بود و جالب اين كه راز همه اين سرمشق ها و درس ها حتى در كتاب هاى راهنمايى، دبيرستان و دانشگاه هم فاش نشد.
ترمينال جنوب
پدر هر جمعه دست مرا مى گرفت و مى برد به جايى كه نامش قطعه بود و او در رديف ۱۹ آرام آرام گريه مى كرد و من بچه تر از آن بودم كه راز اين اشك ها را جويا شوم.
على آباد
و من روز به روز قد مى كشيدم و بابا مثل روزهاى دبستان من، تجزيه مى شد: «بـ كوچك»، «الف بى كلاه»، «بـ كوچك»، «الف بى كلاه»! و من هر روز گستاخ تر از ديروز معتقد بودم كه همين چهار حرف تكرارى، كوچك و بى كلاه هم از «سر» بابا زياد است!
حرم مطهر
يك لحظه به خودم آمد. بايد از قطار مترو پياده مى شدم. خارج شدم. تاكسى ها برايم بوق مى زدند اما من كه دست در جيب، پول خردهايم را مى شمردم، پياده تا قطعه ۸۶ رفتم. باباى چهار حرفى من، بى آن كه حرفى براى گفتن داشته باشد، آرام تر از هميشه در رديف ۲۰ آرميده است.
بابا ديگر غم نان ندارد و حالا انگار نوبت من است كه براى پسرم آب بياورم، به او نان بدهم و او مرا با حركت دست هاى كوچكش «بخش» كند و من با ضرب حركت اين دست ها، تجزيه شوم: «بـ كوچك، الف بى كلاه، بـ كوچك، الف بى كلاه»!
و من كه خود قدر پدر را ندانستم، به پسرم چه بگويم ! شايد او نيز روزى در يك قطعه از اين زمين كوچك، در رديف ۲۱ راز سرمشق هاى معلم را كشف كند!
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 19:33 | لینک  | 

 
كارهاى كودكى، كودك كار

   

  

مهدي جابري
 
«صد و بيست و يك، صد و بيست، صد و نوزده.»
پسرك گريه نكن. شايد «جمع» شدى و «سامان» گرفتى. شايد جمع آورى ات كردند و ساماندهى شدى!
 
«صد و هشت، صد و هفت، صدو شش.»
تو چه مى دانى پسرك! شايد تو را بردند و گفتند كه : «ديگر كار نكن، حقوق ماهانه ات را مى دهيم. خرج پدرت هم با ما. به مادرت هم بگو بيايد. سفره شهر باز است. تو كه خرجى ندارى.»
«صد، نود و نه، نود و هشت.»
پسرجان! مرد آينده! مرد كه گريه نمى كند. هرچند تو هنوز مانده تا بفهمى كه چرا مرد با درد «هم قافيه» است و «رديف» اين شعر كجاست و آيا اصلاً قصه تو رديف دارد تو چه مى دانى شايد در بودجه شهر برايت «رديفى» پيدا شده است كه دخل و خرجت از اين به بعد جور شود، رديف شود و تو در رديف آن همسن و سال هايت قرار بگيرى كه دست پدر در دستشان است نه مأمور، و دست مادر، سرشان را نوازش مى كند نه مأمور و مددكار.
 
«نود، هشتاد ونه، هشتاد و هشت.»
پسرك! جاى تو در اين چهار راه خالى است. دلم برايت لك زده و شيشه ماشينم چه قدر لك برداشته و تو اين بار نيستى تا روى آن «ها» كنى و دستمال «گاز پاك كن» مادرت را روى آن بكشى.
پسرك! كار كردنت يك جور دل آدم را آتش مى زند و كار نكردن و نبودنت بدن آدم را سرد مى كند، در اين فصل گرم كه بهارش را تو نفهميدى و من به هدر دادم.
«شصت و يك، شصت، پنجاه و نه.»
مرد فردا! آقاى خودت! براى كار كردن زود است. تو بايد اول به مدرسه مى رفتى و «علم» بهتر است يا «ثروت» را ياد مى گرفتى و بعد «كار» را انتخاب مى كردى. اول، شعر «برو كار مى كن مگو چيست كار» را از بر مى كردى و بعد كودك كار مى شدى و «مى رفتى و كار مى كردى و نمى گفتى كه كار چيست.»
«چهل و سه، چهل ودو، چهل و يك.»
پسرك! برخيز! تو را جايى مى برند كه شايد ساعتى ديگر رهايت كنند. مثل هميشه! شايد ديگر رهايت نكنند براى هميشه. شايد بسته به سن و سالت، فكرى به حالت كردند تا ديگر به خيابان برنگردى، تا هميشه.
 
«چهل، سى و نه، سى و هشت.»
اين چراغ قرمز لعنتى چه قدر دير سبز مى شود وقتى تو نيستى لابه لاى اين ماشين ها، پشت چراغ، سر اين چهارراه.
«سى و هفت، سى و شش، سى و پنج.‎/.»
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 12:42 | لینک  | 

 

كودك در كلاس درس نشسته بود. معلم به بچه ها سرمشق مي داد.

كودك سرش روي ميز، آرام خوابيده بود كه معلم سرمشق او را روي يك دفتر كاهي مي نوشت.

كودك در حياط مدرسه مي دويد، به دنبال كيف و كتابش كه بچه ها آن را براي يكديگر پرت مي كردند.

كودك در سكوت "دفتر مدرسه" گريه مي كرد، وقتي كه ناظم برگه احضار والدين را (به خاطر افت تحصيلي) به او مي داد.

*****

در آلونكي محقر و كوچك، مردي ميانسال كه از درد به خود مي پيچيد، زير پتو نشسته بود

بدنش سرد بود. استخوان هايش درد مي كرد.

*****

زني زير سايه درخت در كنار خيابان نشسته و كلاه همسرش را مقابلش گذاشته بود. درون كلاه سكه هاي ۲۵ و ۵۰ توماني به چشم مي خورد.

كمي آنطرف تر كودكي بود كه زير آفتاب، كلاهش را روي سرش گذاشته و در حالي كه "دفتر كاهي اش" را زير بغل داشت، به دنبال چراغ قرمز بود تا شاخه هاي گلي كه در دست دارد، به آدميان پشت چراغ بفروشد.

*****

شب بود. زن به آلونك محقرش بازگشت. مرد كه از درد به خود مي پيچيد با صداي لرزان گفت: "ژن! پش اين پشر چرا نمياد؟ از صبح تا حالا فقط گير يك گرم هشتم!"

راديويي قديمي گوشه آلونك بود و اخبارگو اخبار مي گفت: "كودكان خياباني از امروز جمع آوري شدند."

.......................................

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 12:16 | لینک  | 

 

اينجا را براي خودم مي نويسم تا يادم باشم!

تو را به خدا نخوانيد...!

براي خواندن، مطلب زياد است و فرصت، زيادتر!

 

*ايستادن در بيابان،

و فرياد زدن،  

و جوابي نشنيدن،  

و به اين كار ادامه دادن،

 

قدرتي مي خواهد خارج از توان بشر. بشري كه هرچه باشد و هر كه باشد، آخر مي شكند.

... و من شكستم.

نه اينكه چيزي را شكسته باشم! (شكسته شدم.)

شكستم تا ثابت كنم كه انسان شكستني است!

 

تا ثابت كنم كه در بيابان نمي توان ايستاد

و فرياد زد

و جوابي نشنيد

و به اين كار ادامه داد.

 

در بيابان بايد به خاك بنشيني

و ساكت باشي

و انتظار پاسخ سكوتت را نداشته باشي

و...

ادامه ندهي!

 

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 18:38 | لینک  | 

 

هر ازگاهي لازمه كه يه كم سكوت... و فكر كنيم.

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 14:33 | لینک  | 

 

...

اندك اندك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار...

 

 

بهاري باشيد!

زمستان را فراموش نكنيد!...

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 18:25 | لینک  | 

 

بهار شايد ... اصلاً نباشد

353364.jpg

مهدى جابرى

بهار و نوروز بيش از هر كس به كودكان تعلق دارد، چرا كه آنها با روح لطيف خود، بهار را بهتر احساس مى كنند و نوروز، كودكان را نماد روزهاى نو و نو شدن مى داند.
در اين ميان اما كودكانى هستند كه از نوروز فقط يك نقاشى ساده در دست دارند و بهار را از شاخه سبز شده اى به تماشا مى نشينند كه در كنار پنجره و بيرون از اتاق نمايان است.
پنجره احساس كودك در يك چهارديوارى چهار فصل قرار دارد كه رو به كوچه هاى بيرون پرورشگاه باز مى شود.
شاخه سبز براى آنها نشان بهار است و ميوه هايش نويد تابستان را مى دهد. زردى برگ هايش، پائيز را براى كودك نقاشى مى كند و زمستان را مى توان از سفيدى شاخه ها حس كرد.
آن زمان كه ما پنجره هاى خانه مان را باز كرده ايم تا نسيم، روز ميلاد اقاقى ها را جشن بگيرد و آن هنگام كه كودك ما با انگشتانش، سين هاى سفره را مى شمارد و هفتمين بهار زندگى اش را تجربه مى كند، در همسايگى ما و شايد يك خيابان آنطرف تر، كودكى كه شايد يك معلول ذهنى و يا جسمى باشد، در يك پرورشگاه مشغول شمارش انگشتان خود است و حتى چشمى هم به در ندوخته است تا شايد پدر و مادرش را ببيند؛ والدينى كه او را شايد به خاطر يك يا دو انگشت كمتر و يا حركات ناموزون دست و پا و معلوليت ذهنى رها كرده اند.
كودكان عقب مانده ذهنى، در گفتارهاى پراكنده شان، هر روز جلوتر از ذهنشان حركت مى كنند و سعى مى كنند هيچ تصورى از آنهايى كه رهايشان كردند، نداشته باشند. بهار ولى خيلى زود مى گذرد و تنها احساسى كه در من و تو باقى خواهد ماند اين است كه بهار چه كوتاه بود؛ به اندازه يك چهارم زندگى، يك چهارم از يك نفس كه هر آن شايد بالا نيايد؛ به اندازه يك چهارم بالا نيامدن يك نفس و در اين ميان، بهار آنقدر ارزش ندارد كه من و تو، لبخندى را از لبان كوچك اين كودكان دريغ كنيم.
بهار اما سريع تر از آن مى گذرد كه ما فرصت احساس كردنش را داشته باشيم. در هواى بهار اگر يك دم نفس كشيدى، بازدم آن بخارى است كه در زمستان سرد بر شيشه اتاق مى نشيند و شايد تنها احساسى كه از بهار در ذهن و جان كودكان بى سرپرست و كم توان باقى مى ماند اين است كه بهار چقدر سرد بود! سردتر از زمستان و حتى تابستان!
چشم هاى زيادى اين روزها نگران ما نيست، چرا كه در پشت اين چشم ها، نقش و تصويرى از من و تو وجود ندارد. من و تو براى اين چشم ها معنايى نداريم ولى حداقل به خاطر چشم هاى خودمان، از كودكان بى سرپرست و كم توان ذهنى و جسمى يادى كنيم و بفهميم كه بهار فقط آن چيزى نيست كه كودكان ما مى بينند و ما خودمان مى بينيم.
 
بهار يك لفظ است ولى ترجمه اش به تعداد همه آنهايى است كه از بهار لذت مى برند و نمى برند.
بهار شايد شاخه سبزى باشد كه كودكى، آن را از پشت پنجره مى بيند؛ شاخه اى كه تنه و ريشه اش چند متر پائين تر از نگاه و تصور كودك قرار دارد.
بهار شايد... اصلاً نباشد.
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 11:22 | لینک  | 

 

سين هايى كه «سالمند» شدند
 
مهدى جابرى

سال هايى نه چندان دور، من و تو سال نو را با لباس هايى نو آغاز مى كرديم و چشمانمان به دست پدر بود تا يك ۲۰ ريالى نو را به ما هديه دهد و از مادر مى خواستيم كه كوزه سبز شده را سر سفره هفت سين و كنار قرآن بگذارد.
پدر سكه ۲۰ ريالى نو را با دستان پينه بسته و پر از چين و چروكش به ما هديه مى داد. پدر اما به ديوار خيره مى شد؛ به عكس هاى من و تو كه فرزند خردسال او بوديم.
سال ها گذشت. كودك ديروز براى خودش مردى شده است. من و تو امروز به فرزندانمان دو هزار تومانى تا نخورده هديه مى دهيم و او با لباس هاى نو و چهره شاد از سر و كول ما بالا مى رود.
اما چشمان پدر هنوز به ديوار خيره است، به عكس كودكى هاى سال هاى دور من و تو.
پدر در اين انديشه است كه اى كاش، آن روز به من و تو بيشتر از ۲۰ريال هديه مى داد. اى كاش لباس هاى ما را نوتر از آنچه بود، تهيه مى كرد.
پدر امروز هفت سين خود را كنج آسايشگاه و با شش «سالمند» ديگر پهن كرده است. هفت سين پدر اما روى ديوار است؛ قاب عكس هاى يك تا هفت سالگى من و تو. سيماى ما كه روى ديوار آسايشگاه آويزان است، پدر را به ياد سين هاى سفره سى سال قبل مى اندازد و پدر در اين انديشه است كه اى كاش براى من و تو سفره هفتصد سين پهن مى كرد تا امروز پس از سى سال، حداقل «يك سين» از آن را به ياد داشته باشيم، اما دريغ از نيم سين ....
پدر نگاهش به دور دست ها است. شايد دستى از دور دستگير او باشد، اما اى كاش آن دست، دستان من و تو باشد.
ما هم خوب مى دانيم كه نوروز حال و هواى هميشگى را ندارد. ۲۰ ريالى هاى پدر انگار صفاى ديگرى داشت. هزار تومانى ها چنگى به دل نمى زند. به فرزندمان كه نگاه مى كنيم از خودمان متنفر مى شويم، چرا كه ما هم روزگارى با لباس نو از دوش پدر بالا مى رفتيم. ما خوب مى دانيم كه «آينده» ما نيز چيزى جز «حال» پدر نيست!
سايه پدر بهترين سين سفره بود ولى ما الفباى سايه را دگرگون كرديم و از آن آسايشگاهى ساختيم تا در خانه مان جز سايه و هاله اى از ياد پدر چيزى باقى نماند.
 
پدر حتى نمى داند كه من و تو، مادر را به كدام آسايشگاه سپرده ايم، اما مادر كه سياهى موهايش، سبزترين سين سفره ما بود، اكنون در سفره اش سه سين بيشتر ندارد: سفيدى مو، سالمندى و سكوت! سين چهارم شايد سنگ باشد؛ سنگى كه جز تاريخ تولد مادر و سن او، آه و حسرت ديگرى را براى ما باقى نگذارد.
با اين حال، مادر كه چشمانش ديگر سو ندارد، هنوز هم دلش رضا نمى دهد كه ذره اى سين از سرور و سلامت من و تو كاسته شود.
پدر اما هنوز سين هاى سفره ۳۰ سال قبل را مى شمارد. چشمان پدر، سين هاى سفره را جابه جا مى بيند ولى هرچه هست، بيشتر و كمتر از هفت نيست. او در اين انديشه است كه كدام سين را از ما دريغ كرد كه امروز او را «سين جيم» مى كنيم!
ا
ين روزها چشمان زيادى كنج آسايشگاه و پشت درهاى بسته اتاق ها، نگران من و توست. شايد دستى بر در بكوبيم و درهاى بسته را باز كنيم. شايد پس از مدت ها، مادر به آرزوى ديرين خود برسد و چند دقيقه اى در خانه با من و تو و با پدر، كنار يك سفره بنشيند. شايد آرزوى كهنه پدر براى لحظه اى در آغوش كشيدن من و تو برآورده شود، چرا كه ما هنوز هم براى او همان كودك هميشگى هستيم.
 
تلخ است اما دور از حقيقت نيست كه تحويل سال نو براى بسيارى از سالمندان، از سال ها قبل كهنه شده است. چشمان بسيارى از بس به درها خيره ماند، عاقبت خاك گل كوزه گران شد و من و تو آنقدر چشم بر همه چيز بستيم كه ديگر هيچ درى به رويمان باز نمى شود.
 
تلخ است اما نبايد واقعيت را دور از ذهن داشت. مادران با احساسى كه نيمى از بدن خود را حس نمى كنند، كنج آسايشگاه ها روى چرخ نشسته اند و تسبيح در دست، براى من و تو دعا مى كنند.
 
بسيارى از سالمندان از بس سال ها تنها مانده اند، حتى نام يكى از هفت فرزند خود را نيز به ياد ندارند ولى ما خودمان را «به آن راه زده ايم»؛ راهى كه كيلومترها با پدر و مادر فاصله دارد، اما غافل از آنيم كه توشه راه را مادر برايمان بسته است و او در اين ميان:
غروب در نفس گرم جاده خواهد رفت
پياده آمده بود و پياده خواهد رفت

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 11:10 | لینک  | 

 

گزارشي از وضعيت سالمندان در آسايشگاه
تنها در .......................انتها

 

مهدى جابرى

انتهاى كهريزك، بلوار مرحوم دكتر حكيم زاده، خانه سالمندان كهريزك؛ آرى! زندگى همين جاست! تو كجايى؟!
 
به محوطه آسايشگاه كه وارد مى شوى، جوان هاى ديروز را مى بينى كه كوله بار تجربه پشت آنها را خم كرده است. نگاهشان به دور دست ها است، شايد دستى از دور، دستگير آنها باشد.
مادرى كه سياهى موهايش را فداى سفيدبختى فرزندانش كرده است، ولى بچه هايش را نمى شناسد و در حقيقت، بچه هايش او را نمى شناسند، مى گويد: بچه هايم را با زحمت بزرگ كردم ولى آنها... قرار بود با دخترم زندگى كنم كه او هم به من گفت مادر! شما بايد به كهريزك بروى! من هم غرور داشتم و نمى خواستم سربار زندگى او باشم. مى خواهم آنها را فراموش كنم و خودم هم دوست ندارم به جوانى باز گردم.
كمى آن طرف تر، در داخل آسايشگاه، ربابه نشسته است. بالاى سر او، عكس كودكى روى ديوار به چشم مى خورد و چه تقابل غمگينى؛ كودك و سالمند! او مى گويد: بيش از ۱۰ سال است كه فاميل هايم مرا آورده اند اينجا، يك دختر دارم كه پس از ازدواج به شهرستان رفته است و هنوز خبرى از من ندارد و اصلاً نمى داند كه من اينجا هستم. شايد هم مى داند، چون او با فاميل هايش در ارتباط است! اگر دخترم دنبال من بيايد، حتماً با او مى روم؛ البته اگر مزاحمش نباشم. چون او را دوست دارم و در حالى كه اشك هايش خاطرات او را خيس مى كند، از او مى پرسم: آيا براى دخترت دعا مى كنى؟ مى گويد: خب! من ننه او هستم! بايد دعا كنم.
كمى دورتر، مادر با احساسى است كه يك طرف بدنش را حس نمى كند. مى گويد: شوهرم فوت كرده است و من هم سكته كرده ام. بچه هايم خانه ام را فروختند و مرا دربه در كردند. اين جا را بيشتر از خانه بچه هايم دوست دارم.
دورتر از آسايشگاه مادران كه با دعايشان ملاقات  كنندگان شان را بدرقه مى كنند، آسايشگاه پدران است.
مردى ۵۰ ساله كه عمرى چرخ زندگى خانواده اش را حركت مى داده است، اكنون خود روى چرخ نشسته و همسرش او را كنار ما مى آورد. از او مى پرسم: چند تا بچه دارى؟ ۲ تا. آيا آنها را دوست دارى؟ او كه به سختى مى تواند صحبت كند، در برابر اين سؤال فقط گريه مى كند. مى گويد: همسرم مى خواهد از من جدا شود. همسرش در جواب او مى گويد: ۱۸ سال با او زندگى كرده ام، ۲ سال است كه معلول شده و من نمى توانم مخارج او را تأمين كنم. اجاره خانه مى دهم و ۲ تا بچه را هم سرپرستى مى كنم. بيشتر از اين نمى توانم.
پدرى ۸۰ ساله كه ۵ فرزند مجرد دارد، مى گويد: بچه هايم الآن در خانه خودم هستند ولى مرا ميان خودشان راه نمى دهند. از نظر جسمى هم كاملاً سالم هستم. بچه هايم را خيلى دوست دارم، اگر بخواهند با آنها زندگى مى كنم!
 
 استعدادهاى خفته
شايد ما آنها را فراموش كنيم، ولى آنها خودشان را فراموش نمى كنند.
نصيب مى گويد: من در اينجا خودم را پيدا كردم، ديگران را پيدا كردم. حتى خدا را هم در اينجا يافتم! او كه در مدت اقامت خود در آسايشگاه، اشعار فراوانى سروده، تخصص اصلى اش سنگ كارى است ومى گويد كه حتى در طرح سنگ كارى حرم امام رضا(ع) شركت داشته است.
وى مى گويد: من در اينجا آواز مى خوانم، تمرين دف دارم و در نقش فردوسى اجراى نقش مى كنم.
نصيب كه از همه فرزندان خود راضى است، تنها علت اقامت خود در آسايشگاه را غرور سالمندى خويش مى داند و حال يك بيت از او:
ما در اين جا به اميد گذر دوست خوشيم
تا شود شمع رخش، روشنى محفل ما
آقاى هدايت زاده كه ۷۰ سال دارد و سابقه اقامت او در آسايشگاه به ۱۰ سال مى رسد، خود را نويسنده كتاب و نمايشنامه معرفى مى كند و مى گويد: من با يكى از انتشارات معتبر همكارى داشتم و كتاب هاى خود را از اين طريق به چاپ مى رساندم. وى خود را نويسنده ۱۰ عنوان كتاب و نمايشنامه مى داند كه از اين ميان، كتاب هاى سرپوش سربى و توفاقى (نام پرنده) و نمايشنامه «آن ها كه زنده اند» از آثار اوست. البته در ميان اين سالمندان، افراد متخصص ديگرى نيز وجود دارند كه در ميان آنها خلبان، روزنامه نگار، نقاش و كشاورز هم به چشم مى خورد.
از زبان كارشناسان
محسن پزشكى، مدير روابط عمومى آسايشگاه خيريه كهريزك، آمار سالمندان اين آسايشگاه را بيش از ۱۲۰۰ نفر عنوان مى كند. وى مهمترين مشكل خانواده هاى اين سالمندان را براى نگهدارى والدين، گرفتار بودن آنها مى داند. پزشكى معتقد است كه اين سالمندان با توجه به شرايط حاكم بر خانواده و نيز با نظر به خدماتى كه به آنها ارائه مى شود، محيط آسايشگاه را ترجيح مى دهند.
فاطمه فتوحى، مددكار اجتماعى نيز مى گويد: سالمندانى را كه به خانه سالمندان منتقل مى شوند، مى توان به سه دسته تقسيم كرد: اول سالمندانى كه محيط خانوادگى آنها عاطفى نبوده است و از سوى فرزندان طرد شده اند. اين گونه افراد معمولاً ملاقات كننده كمترى دارند و يا اصلاً ندارند و به هيچ وجه حاضر نيستند به خانه باز گردند و حتى به مرخصى هم نمى روند.
فتوحى دسته دوم سالمندان را افرادى مى داند كه داراى خانواده هاى عاطفى بوده اند كه به علت مشكلات مالى و دسترسى نداشتن به امكانات، به آسايشگاه ها سپرده مى شوند. اين مددكار اجتماعى معتقد است كه اين گونه افراد و فرزندان آنها در كوتاه مدت دچار يأس و نا اميدى مى شوند. وى دسته سوم را سالمندان بى جا و مكان معرفى مى كند كه كسى را هم نمى شناسند و در بعصى موارد هيچ گونه هويت و كارت شناسايى هم ندارند. به اعتقاد او، اين افراد از حضور خود در آسايشگاه ها راضى اند و اينجا را خانه خود مى دانند.
مريم قلهكى، كارشناس روان شناسى، معتقد است كه سالمندان آسايشگاه ها اغلب فرزندانى مستأصل، معتاد، بيكار و فرارى دارند. به اعتقاد او عوامل مختلفى موجب طرد شدن سالمندان از سوى فرزندانشان مى شود كه مى توان به اشتغال و ازدواج فرزندان، مخالفت افراد خانواده همچون داماد و يا عروس براى نگهدارى از سالمند، كمبود فضا و مكان براى رسيدگى به سالمند و مشكلات مالى اشاره كرد.
قلهكى علاوه بر موارد بالا، معذب بودن فرد سالمند، غرور او و يا بى كسى وى را از علت هاى روى آوردن سالمندان به آسايشگاه ها مى داند.
در اين ميان، نكته قابل تأمل و توجه اين است كه برخى از سالمندان با شرايط روحى و روانى كاملاً مناسب و سالم به آسايشگاه ها منتقل مى شوند ولى پس از مدتى بيمارى هاى مختلف روحى و روانى به سراغ آنها مى آيد.
فتوحى با تأييد اين مطلب مى گويد: بويژه اگر سالمند فردى آگاه باشد، دلشكسته مى شود و از بعد عاطفى آسيب مى بيند. اين گونه افراد با اين تصور كه افرادى بى فايده، سربار و ناتوان اند، دچار مشكلات روحى و روانى مى شوند.
ب
ه نظر مى رسد سرگرم شدن سالمندان و استفاده از توانايى هاى آنها (حتى به ميزان اندك) مانع برخى ضربه هاى روحى به آنها است و روحيه اعتماد به نفس و ارزش نهادن به خويشتن را در آنان تقويت مى كند.
محسن پزشكى در اين باره مى گويد: در واحد فرهنگى آسايشگاه كهريزك، از استعدادهاى سالمندان همچون نقاشى، آواز خوانى و موسيقى استفاده مى شود. برخى از سالمندان هم كه در زبان انگليسى تخصص دارند، در واحد ترجمه آسايشگاه مشغول به كارند.
به اعتقاد وى، شركت سالمندان در كارگاه هاى توان بخشى با توجه به توان جسمى آنها، آنان را در خود باورى و شكوفا شدن استعدادهايشان كمك مى كند.
از زبان فرزندان
با وجود پيگيرى هاى بسيار و همكارى مسئولان آسايشگاه، براى ارتباط با فرزندانى كه والدين خود را به خانه سالمندان سپرده اند، توفيقى نيافتيم و تنها توانستيم با دو خانواده در اين باره صحبت كنيم.
علت دسترسى نداشتن به فرزندان اين سالمندان را مى توان اين چنين بر شمرد: برخى از افراد پس از اطمينان از انتقال والدين شان به آسايشگاه، هيچ نشان و آدرسى از خود به جاى نمى گذارند. برخى افراد هم از طريق رابط با والدين شان در آسايشگاه ارتباط دارند و دسترسى مستقيم به آنها محال است. برخى از افراد هم نشانى اشتباه از خود به جاى مى گذارند كه در تهيه اين گزارش، با تمامى اين موارد رو به رو شديم.
يكى از فرزندان كه ۶ سال پيش پدر خود را به آسايشگاه سپرده است، علت اين كار را عصبى بودن پدرش مى داند. او مى گويد: ما ۶ خواهر هستيم كه برادر نداريم. خواهران ديگرم حاضر نيستند پدرم را نگهدارى كنند. من هم براى نگهدارى از پدرم، با شوهرم درگير شدم و اختلاف خانوادگى داريم.
اين فرد معتقد است كه پدرش در آسايشگاه راحت تر است، چون از منت بچه هايش به دور خواهد بود.
او مى گويد: اوايل هر هفته به پدرم سر مى زدم، ولى الآن اصلاً فرصت ندارم. خواهرهايم نيز هنوز به ديدار او نرفته اند.
وى در ادامه مى گويد: پدرم تاجر بود. ما در ناز و نعمت بزرگ شديم. او اصلاً فكرش را هم نمى كرد كه ما با او اين گونه رفتار كنيم. وى در جواب اين سؤال ما كه آيا دوست دارى بچه هايت، همين رفتار را با شما داشته باشند، فقط سكوت كرد! و وقتى از او پرسيديم كه سرنوشت پدرت چه خواهد بود؟ گفت: او هيچ وقت به خانه باز نمى گردد!
سرنوشت
شايد به جز سالمندان آسايشگاه، هيچ كس به عمق واژه سرنوشت پى نبرد و سرنوشت آنها حقيقت تلخى است كه باز هم فقط خودشان قدرت رويارويى با آن را دارند.
«رجبعلى.ج» كه هيچ اطلاعى از فرزندانش ندارد، مى گويد: نمى دانم كدام روز؟ كجا؟ در كدام گوشه؟ روى كدام تخت؟
«حسين.م» كه فرزندانش هرگز به ديدار او نرفتند، مى گويد: شيشه نازك تنهايى من خيلى بى صدا خواهد شكست!
به يك مادر سالمند گفتم: مادر! سرنوشت!؟ نگاهى به آسمان كرد، آهى كشيد و گفت:
غروب، در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت!
تلخ ام واقعي
هرچند مسئولان و دست اندركاران آسايشگاه ها از رفاه و آسايش سالمندان خبر مى دهند و از هزينه شدن بودجه هاى ميلياردى براى آنها سخن مى گويند، با اين حال، وضع موجود گوياى حقيقتى ديگر است كه اين ادعاها را تأييد نمى كند. سالمندان بسيارى هستند كه ترجيح مى دهند به جاى وعده هاى غذايى، فقط نان خالى و يا بيسكويت بخورند. بدن آنها قدرت جذب و هضم برنج شيشه اى را ندارد. آنان خوردن غذاهاى چند روزه (به قول خودشان) را تاب نمى آورند؛ غذاهايى كه براى چندمين بار گرم مى شود.
آنها مى خواهند بدانند كه آيا بودجه هاى چند ميلياردى، صرف هزينه هاى كاركنان (حقوق، وام و...) مى شود و يا فقط به خود سالمندان اختصاص دارد.
آيا اين بودجه ها ارتفاع ساختمان هاى تجارى وابسته به اين آسايشگاه ها را بالا مى برد و يا اين كه درد و رنج سالمندان را عميق تر مى كند.
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 10:0 | لینک  | 

 

يك قدم تا احساس امنيت

مهدي جابري

"وجود امنيت" با "احساس امنيت" متفاوت است. ممكن است امنيت وجود داشته باشد ولي شما احساس امنيت نداشته باشيد.

حضور فيزيكي پليس قطعا امنيت را در جامعه حاكم مي كند ولي برخي شهروندان ترجيح مي دهند بدون توسل به حضور فيزيكي پليس، امنيتي همراه با ترس را براي خود ايجاد كنند و در واقع صاحب شرايطي مي شوند كه هم امنيت هست و هم نيست. يعني چيزي شبيه به "امنيت همراه با احساس ناامني!" مثل كسي كه دزد به او نزده اما همواره شبيه دزدزده ها است.

خانواده اي را در نظر بگيريد كه در مجتمعي زندگي مي كنند كه در واحد ديوار به ديوار آنها فردي خلافكار ساكن است و اين خانواده از ترس جان خود مساله اي را با پليس در ميان نمي گذارند، چرا كه احساس مي كنند در آينده اي نزديك از سوي همسايه شياد و خلافكار خود تهديد و مجازات خواهند شد.

بقالي را تصور كنيد كه عده اي از "جوجه اراذل محل" هر روز به مغازه كوچك او مراجعه مي كنند و بدون پرداخت هزينه، مقداري پسته، تخمه و آجيل از كيسه هاي چيده شده در مغازه را در جيبشان مي ريزند و با خود مي برند.

شما اگر جاي اين بقال پير باشيد چه مي كنيد؟ آيا احساس نمي كنيد اگر مساله را به پليس اطلاع دهيد و حتي اگر اين "جوجه اراذل" بازداشت شوند، رفقاي آنها شما را تهديد خواهند كرد و يا آن افراد شياد پس از آزاد شدن از زندان دوباره به سراغتان مي آيند؟

شما نمي توانيد به خود و خانواده تان تضمين دهيد كه در مواجهه با چنين مواردي و گزارش آن، از امنيت كامل برخوردار خواهيد بود.

برخي شهروندان كه البته تعداد آنها كم نيست، همواره اين احساس ناامني را با خود همراه دارند و اين در حالي است كه پليس احساس مي كند امنيت به طور كامل برقرار شده است، غافل از اينكه برخي شهروندان امنيتي ساختگي و توخالي را براي خود ايجاد كرده اند و احساس مي كنند با كوچكترين خطا و سهل انگاري، اين امنيت دروغين جاي خود را به تهديد، انتقام و مجازات از سوي افراد شياد مي دهد.

در حال حاضر پليس، امنيت را به طور كامل برقرار كرده است، چرا كه ما هم اكنون در كوچه و خيابان هاي شهرهاي دور و نزديك كشور شاهد آرامش و امنيت اجتماعي و ملي هستيم، ولي آن چيزي كه در برخي شهروندان وجود ندارد، امنيت است، نكته اي كه چندي پيش وزير كشور نيز بر آن صحه گذاشت و گفت كه ما امنيت داريم ولي احساس امنيت براي برخي ها وجود ندارد.

توجه كنيد فردي كه ديوار به ديوار ما زندگي مي كند و هر روز به يك كار خلاف و خارج از عرف و شرع دست مي زند چگونه مي تواند ثانيه ها و لحظه هاي پر از استرس و سرشار از ناامني ما را به حادثه اي ناگوار و جنايتي خانمانسوز پيوند نزند و اين در حالي است كه ما از ميان بد و بدتر، همان بد را برگزيده ايم تا شايد و شايد قرباني كينه، انتقام و جنايت همسايه شياد خود نشويم.

اين گونه خانواده ها و شهروندان در حالي روز خود را آغاز مي كنند و به محل كارشان مي روند كه تا هنگام برگشت به خانه، نگران خانواده و زن و فرزند خود هستند كه در يك قدمي فردي خطرناك به سر مي برند.

شب هنگام كه از كار به خانه برمي گرديد، انگشت خسته و لرزان خود را روي زنگ خانه فشار مي دهيد. اگر پنج ثانيه انتظارتان به ۱۰ ثانيه برسد، احساس مي كنيد همه رفت و آمدهاي اطرافتان مشكوك است. همه چهره ها را به خاطر مي سپاريد تا شايد هنگام چهره نگاري ....

البته همسر و يا فرزندتان قطعا در را به روي شما باز مي كنند ولي اين ذهنيت و احساس بد، دغدغه در روز، هر هفته، هر سال و شايد يك عمر شما باشد.

شما در يك قدمي امنيت هستيد. امنيت نزديك است ولي بين شما و احساس امنيت فقط يك ديوار، يك همسايه و يك سقف فاصله افتاده است. ديواري كه شكاف دارد، سقفي كه شايد هر آن فروريزد و همسايه اي كه مي تواند از شكاف ديوار و سقف فروريخته، امنيت شما را به سرقت ببرد!

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 19:7 | لینک  | 

 

توقف به قيمت ترس
 
مهدى جابرى
بعضى اوقات ديگران از تواضع انسان برداشت اشتباه مى كنند و بنا را بر ترسو بودن شخص متواضع مى گذارند و حتماً شنيده ايد كه برخى با تجربه ها مى گويند: «هر قدر تواضع كنى، برخى ها بيشتر بر تو چيره مى شوند.» غافل از اين كه تواضع، «چراغ سبز» آدمى به ديگران براى برقرارى روابط انسانى و احترام آميز متقابل است.
حرف از «چراغ سبز» به ميان آمد، روابط متقابل مردم و پليس راهنمايى و رانندگى در ذهنم تداعى شد.
ما هميشه براى نيروى انتظامى و كاركنان پليس راهنمايى و رانندگى احترام ويژه اى قائل هستيم. سلام ما به پليس، احترام به امنيت، قانون و شخصيت آن كارمند زحمتكش است و قطعاً در وراى اين سلام، ترسى در كار نيست. ترس شايد در وجود مجرم باشد ولى نزديك به صد درصد شهروندان مجرم نيستند. بنابراين ترساندن شهروندان از پليس و يا اين تصور كه شهروندان از پليس هراس دارند، شيوه و تفكرى صحيح نيست.
از طرف ديگر گاهى اوقات پيش مى آيد كه برخى رانندگان و شهروندان به خاطر تخلفات كوچكى كه در رانندگى مرتكب شده اند و پليس راهنمايى و رانندگى نيز آنها را با علامت «ايست» متوقف كرده است، براى انصراف پليس از جريمه سنگين، به التماس و خواهش روى مى آورند.
به نظر مى رسد برخى از پرسنل محترم پليس راهنمايى و رانندگى از اين التماس و خواهش نيز معناى «ترس» را برداشت كرده اند. غافل از اين كه «ترس» و «التماس» رابطه اى مثل «نترسيدن» و «غد بودن» دارند. يعنى مى شود از برخى جريمه ها نترسيد و بى اعتنا به هر چيز، به راه خود ادامه داد و برگ جريمه را در خانه دريافت كرد!
بنابراين اگر راننده اى با علامت «ايست» پليس خودروى خود را متوقف كرد، اين هم نشانه ترس از پليس و برخورد او نيست و بايد توجه داشت كه برخورد پليس نيز فقط براى اجراى قانون و در حد قانون و نه بيش از آن است.
رابطه پليس راهنمايى و رانندگى با مردم بايد به گونه اى باشد كه شهروندان با مشاهده حركت دست پليس به نشانه توقف، بيمناك و هراسان نشوند، شايد اصلاً قبض جريمه اى در كار نباشد و منظور پليس، آگاه كردن راننده از پنچر بودن چرخ خودرو باشد. البته پليس نيز با مشاهده توقف خودرو، بنا را بر ترس شهروندان نگذارد. شايد منظور راننده از توقف، كمك به راننده اى باشد كه كمى آن طرف تر از پليس، يك بطرى خالى به نشانه تقاضاى بنزين در دست دارد.
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 10:46 | لینک  | 

 

كودكان دستفروش و امنيت روانى شهروندان
 
مهدى جابرى

«بمانم يا بروم؟ كمك كنم يا نه؟ راست مى گويد يا دروغ؟ »
اينها بخشى از هجمه سؤالاتى است كه هنگام مواجهه با يك دستفروش خردسال و حتى بزرگسال، وجود احساسى شما را فرامى گيرد.
وقتى كودك هفت هشت ساله اى حاضر است در ازاى دريافت ۱۰۰ تومان، كفش هاى شما را واكس بزند، آيا با رد كردن و راندن او، روسياه نمى شويد؟ يا پس از واكس زدن كفش هايتان از سوى كودك، تصور مى كنيد احساستان را «برق» انداخته ايد؟
هنگامى كه كودك آدامس فروش براى خريد يك آدامس ۵۰ تومانى به دنبال شما مى دود و حتى براى جلب ترحم، به همسرتان نيز التماس مى كند و شما كه به وابسته بودن او به باندهايى با درآمدهاى ميليونى شك داريد، از خريد آدامس امتناع مى ورزيد، عذاب وجدان آنچنان به جانتان مى افتد كه به جاى آدامس ۵۰ تومانى، همه وجودتان را مى جويد وبا ترديد تمام، پول هاى ميليونى را در شكاف كفش هاى پاره كودك جست وجو مى كنيد.
از صبح تا شب، شايد بيش از ۱۰ كودك دستفروش كه ترك تحصيل كرده اند و يا كتاب درسى شان را زير بغل دارند، جلوى شما را مى گيرند. دلتان به حال اولى مى سوزد، دومى را هم رد نمى كنيد، سومى را ولى فقط نگاه مى كنيد، چهارمى را سعى مى كنيد كه نبينيد، نهمى و دهمى نيز سوژه خواب هاى پريشان نيمه شب شما هستند.
دانش آموز ۱۲ ساله اى، بدون كسب اجازه از شما، پشت چراغ قرمز، با دهان خود روى شيشه خودرويتان «ها» مى كند و آن را با دستمال سياه و چركين خود پاك مى كند و شما همان لحظه از راديو مى شنويد «از كمك هاى متفرقه به متكديان ميليونر حتى در قالب دستفروش يا دوره گرد خوددارى كنيد.»
هنوز چراغ سبز نشده است كه پاى خود را روى پدال گاز فشار مى دهيد تا آن كودك، صورت خجالت زده و سرخ شما را پشت چراغ قرمز به تماشا ننشيند.
شما ترديد داريد. به آن طفل، به جامعه، به آن گوينده راديو و به خودتان.
حقيقت اين است كه امنيت روانى شهروندان، پشت اين چراغ قرمزها (نه از بعد ترافيك) و خط قرمزهاى متضاد به خطر افتاده است.
ماندن يا رفتن، سؤال هميشگى شهروندان پشت چراغ قرمز است. رفتن، عذاب وجدان مى آورد و ماندن، مسئله را حل نمى كند، چرا كه تا هر وقت كه بمانى، بايد دلت بسوزد. هرچند رفتن هم دردی را دوا نمى كند، چراغ قرمز بعدى در راه است.
نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 10:49 | لینک  | 

 

 ما کتک خورده قالیباف نیستیم!

اگر قاليباف مي زد، او را مي زدم

 

در برنامه تبليغاتي افتتاح فاز اول بهسازي محوطه برج آزادي اتفاقات ناگواري افتاد كه در مطالب قبلي اين وبلاگ تا حدي به آن اشاره كردم.

اما در اين ميان حرف هاي ناگفته اي دارم كه به مرور زمان خواهم گفت.

البته برخي وبلاگ ها نيز حرف ها و مسائلي را مطرح كرده اند كه در اين ميان و در كنار انتقاد از دولت نهم  و يا تخريب آن، تنها خبرنگار بخت برگشته است كه به نوعي مظلوم واقع مي شود.

البته همه چيز از انجا خراب شد كه عده اي با هياهو و جنجال مدعي شدند كه قاليباف خبرنگار ايران را كتك زده است و با عناويني همچون (ضرب و شتم خبرنگار ايران از سوي قاليباف) و (قاليباف در حضور مهدي چمران، خبرنگار ايران را كتك زد) سعي داشتند تا كاسه داغتر از آش شوند و از پيراهن عثمان، شلوار عثمان بسازند!

در اين ميان نكته قابل تامل، سكوت مرموز طيف موافق قاليباف بود. آنها با زيركي، تمام مسايل و نوشته ها و اظهار نظرهاي آنطرفي ها را زيرنظر داشتند و به نظر من آنها بهترين و بيشترين بهره برداري را از اين ماجرا كردند.

سايت ها و وبلاگ هاي شيفته قاليباف كه در افكار واهي و بچه گانه شان، خود را هيات دولت آينده مي پندارند(!) با تمسك به اخبار دروغ منتشر شده در برخي سايت ها مبني بر ضرب و شتم خبرنگار ايران، كل ماجرا را زير سوال بردند و لباس هاي خلبان قاليباف را پيراهن عثمان كردند و  نداي مظلوميت قاليباف را سر دادند.

اين افراد با بيان اينكه (قاليباف كسي را كتك نزده) و (خبرنگاران حوزه شهري رسانه ها صحنه اي از ضرب و شتم خبرنگار ايران از سوي قاليباف را نديده اند) مدعي شدند كه اظهارات خبرنگار ايران صحت ندارد.

 

با اين حال اينجانب تمام ماجراي آن روز را در اين وبلاگ در مطالب قبلي  ذكر كرده ام و روزنامه ايران نيز در روز يكشنبه مورخ 14 بهمن ماه صفحه 4 ستون سمت راست به بخشي از ماجرا اشاره كرده است. نه در وبلاگ من و نه در روزنامه ايران هيچ اشاره اي به ضرب و شتم خبرنگار نشده است بلكه رفتار زشت و زننده قاليباف مد نظر است كه به سينه خبرنگار كوبيد و ضبط خبرنگاري او را ربود و با خود برد و هنوز هم آن را پس نداده و  توقيف كرده است.

هرچند نياز به تاكيد نيست ولي قاليباف در آن روز مرا كتك نزد. اگر قاليباف كتك مي زد، او را مي زدم.

در جواب برخي سايت هاي كج فهم و حامي قاليباف كه نوشتند: (قاليباف خبرنگار ايران را كشت!) بايد عرض كنم كه اصلا واقعيت اين است كه: (خبرنگار ايران، قاليباف را كشت!) و اين خبرنگار ايران بود كه قاليباف را كتك زد!

يك نكته جالب ديگر اينكه اين سايت هاي كج فهم نوشته اند:  روزنامه ایران مدعی شده شهردار تهران هنگامیکه در بازدید از پروژه میدان آزادی با سوال خبرنگار اين روزنامه  مواجه شده، این خبرنگار را مقابل چشمان مهدی چمران رییس شورای شهر زیر مشت و لگد گرفته و حسابی کتکش زده و بهش توهین کرده."

همانطور كه بسياري از رسانه ها نوشتند، مهندس چمران رييس شوراي شهر تهران در تمام مراسم آن روز حضور داشت ولي هنگامي كه قاليباف آن حركت  را انجام داد، مهندس چمران در آنجا حضور نداشت و اينكه برخي سايت ها نوشتند (قاليباف در حضور چمران خبرنگار ايران را زد) در پاسخ به آنها بايد گفت: قاليباف بود ولي چمران نبود!

 علاوه بر اين، همان طور كه در بالا گفتم روزنامه ايران هيچ وقت ادعا نكرد كه خبرنگارش كتك خورده. ما هيچ ادعايي نداريم كه كتك خورده قاليباف هستيم!

حرف هاي ناگفته جالب (و مستند) ديگري نيز دارم كه به مرور خواهم نوشت و خواهم گفت.

 

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 16:23 | لینک  | 

 

 

 

ناگفته هایی از توهین شهردار تهران به یک خبرنگار

 جملاتي همچون: "يك بار براي هميشه چنان ادبت مي كنم كه بفهمي و خبرنگار هست كه هست! حق ندارد سوال بپرسد. با او برخورد كنيد" از جمله دستورات و افاضات دكتر قاليباف در آن لحظات بود.

 

 

به نام او كه به نهان و آشكار آگاه است

 

اتفاق بدي بود... تاسف برانگيز... و قابل تامل......

.........

.......

.....

...

..

.

اينكه خبرنگاري را به خاطر پرسش يك سوال كه در ذهن او نقش بسته "بي سر و پا" بخوانند و ابزار او (قلم، كاغذ، دوربين و يا ضبطش) را از او بگيرند و "مجلس بر هم زن" بخوانندش، مساله اي است كه به سختي در ذهن مي گنجد، چه رسد به اينكه چنين چيزي را در عمل اجرا كنند.

وبلاگ ها، سايت ها و خبرگزاري ها را خواندم. از اينكه دوستانم و همكارانم سعي در بازتاب اين مساله داشتند تشكر مي كنم. البته نه به خاطر دفاع از من، بلكه به خاطر دفاع از حرمت قلم ، قلم بدست و خبرنگار.

اما از آنجا كه  برخي موضوعات مهم در این میان مطرح نشده است لازم مي دانم نكاتي را يادآور شوم.

در زير برج آزادي چه گذشت؟!

ساعت از هفده و سي دقيقه گذشته بود كه مجري مراسم "افتتاح فاز اول بهسازي محوطه برج آزادي" اعلام كرد كه شهردار تهران به علت همزماني سخنراني اش با نماز مغرب از سخنراني منصرف شده است.

شهردار از جا برخاست. خبرنگاران او را در محاصره دوربين ها و قلم هايشان قرار دادند تا شهردار تهران دليل اصلي انصراف از سخنراني خود را فراموش كند.

كاري به سوالات ندارم ولي جواب ها بوي گل و بلبل مي داد. انگار هيچ كس دوست نداشت آن سوال اساسي مطرح شود.

صحبت هاي قاليباف را در حافظه ضبط خبرنگاري خود ثبت مي كردم. هرچه مي گفت به ذهن مي سپاردم تا بنا بر رسالت خود و اينكه براي پوشش خبري اين مراسم از دفتر روزنامه ماموريت گرفته بودم، هرچه مي پرسند و مي پرسم و شهردار پاسخش را مي دهد منعكس كنم.

شهردار نه با حوصله كه با عجله به سوالات پاسخ مي داد.

او و رييس سازمان زيباسازي شهرداري تهران در حالي به تشريح اقدامات و هزينه هاي چندميليارد توماني خود براي عايق كاري، سنگ كاري و نورپردازي محوطه ميدان آزادي مي پرداختند كه آب از سقف مجموعه فرهنگي هنري انقلاب (واقع در قسمت زيرين برج آزادي) بر سر آنها مي چكيد.

تا اينكه نوبت به من رسيد. گفتم  آقاي شهردار! آبي كه از سقف موزه مي چكد، دليلش چيست؟

و او گفت: من ديگر به هيچ سوالي پاسخ نمي دهم.

بلافاصله سه چهار نفر مرا احاطه كردند تا شهردار از معركه دور شود.

خودم را با زحمت به او رساندم و پرسيدم آقاي شهردار آيا به نظر شما نفوذ آب براي اين مكان ملي و فرهنگي زيانبار نيست؟

و قاليباف سرعتش را بيشتر كرد!

خودم را به او رساندم و شانه به شانه او حركت مي كردم. منتظر بودم حرف هاي او با اطرافيانش تمام شود. او در حال بگو ـ بخند با اطرافیانش بود و من که چند بار سوالم را تکرار کرده بودم منتظر پاسخ! همان لحظه بود که یک عکاس محترم عکسی گرفت و هرچند از مابقی ماجرا (برخورد  قالیباف) نیز عکس گرفت ولی فقط همان عکسی را منتشر کرد و در اختيار رسانه ها قرارداد که جز القای یک تصور دروغ و واهی چیز دیگری ندارد. انگار قالیباف دارد با من می گوید و می خندد و من دارم با او دعوا می کنم!!! البته ديگران نيز عكس گرفتند ولي گويا آن را منتشر نكردند فقط به خاطر اينكه مدركي در دست خبرنگار وجود نداشته باشد. اگر آنها مي دانستند كه ...، شايد عكس هايشان را بايگاني نمي كردند.

سوالم را دوباره تكرار كردم كه : آقاي دكتر! چكيدن آب از سقف موزه را چه موقع اصلاح مي كنيد؟

قالیباف آهسته و در گوش يكي از ملازمان و ياران غارش گفت: دارد حرف بیخود مي زند!!!

بلافاصله گفتم: من حرف بیخود مي زنم؟؟ آقاي دكتر!؟

پس از پافشارى و اصرار من به طرح اين پرسش، شهردار تهران در حركتي ناپسند دست خود را به سينه من كوبيد و ضبط خبرنگارى مرا از دستم گرفت و گفت: اين سوالات چيست كه مي پرسي؟ مگر تو ادب ندارى؟! همانجا كه من مصاحبه مى كردم بايد سؤالت را مى پرسيدى. جواب نمى دهم، يعنى جواب نمى دهم. برو؛ برو!

عکاسان محترم و خبرنگارانی که شرم دارم نام همکار  را بر آنها بنهم نیز این رفتار را در حافظه خود و دوربینهایشان ضبط کردند.

سپس محمدباقر قالیباف به همراهان خود گفت: «حرف بيخود مى زند»، «اين را دست به سر كنيد برود»، «زودتر اين بابا را ردش كنيد»!

دور و بر قاليباف پر بود از افراد مختلف كه شايد به ۴۰ ـ ۵۰ نفر مي رسيدند و همان هايي بودند كه در مراسم حضور داشتند و من تصور می کردم اینها افراد معمولی و یا مردمی هستند که به عشق قالیباف و شهردار محبوب تهران در این مراسم حاضر شده اند.

وقتي قالیباف گفت كه اين بابا را ببريد، ناگهان همه خيز برداشتند كه مرا ببرند! تازه فهميدم كه افراد حاضر در مراسم هم سياهي لشكر بودند و آدم هاي خود قاليباف!

۶ ـ ۷ نفر به نمايندگي از بقيه مرا با خودشان بردند تا شهردار از موزه بيرون برود و وارد محوطه شود.

فرياد مي زدم: آقاي قاليباف! من خبرنگار هستم. ضبط مرا بدهيد!

قاليباف فرار كرد. نگاهم به دیگران(!!!!!) بود كه شايد...

ولی نه!! انگار بن های فروشگاه های شهروند!!!! تاثیر خود را گذاشته بود و شهردار هم کاملا مطمئن بود که خطری او را تهدید نمی کند.!!

همه از موزه بیرون رفتند. من ماندم و آدم های قالیباف! پس از آنکه مرا روی صندلی پرت کردند  گفتند باید معلوم شود این بی سر و پا چه طور وارد اینجا شده است؟!!

به من می گفتند هرچه می خواهی داد بزن! خبرنگارها و همکارانت اینجا نیستند!!! صدایت به جایی نمی رسد.

پس از ۵ دقیقه نحس و سخت از دستشان گریختم و خود را به قالیباف رساندم. گفتم: ضبط خبرنگاری مرا بده!

گفت کدام ضبط؟

گفتم همانی که الان در جیبتان است!

و او دوباره مرا به محافظانش حواله کرد و گریخت!

جملاتي همچون: "يك بار براي هميشه چنان ادبت مي كنم كه بفهمي و خبرنگار هست كه هست! حق ندارد سوال بپرسد. با او برخورد كنيد" از جمله دستورات و افاضات دكتر قاليباف در آن لحظات بود.

 

نوشته شده توسط مهدی جابری در ساعت 19:52 | لینک  |